هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتینهایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان میکردم، فقط گفتم: خداحافظ.
هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتینهایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان میکردم، فقط گفتم: خداحافظ.
فلسطین را میخواهم!
تمام خاکش را و حتی ذرّه ذرّه گرد و غبارهای نشسته بر گنبد مسجدالاقصی را از دست نمیدهم! (ادامه…)
یک روز که آسمان از همیشه آبیتر باشد و خورشید از هر روز درخشندهتر، تو از میان کرتهای کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان میگذری، به مرز میرسی و بیاینکه هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن میگذری.
آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را هدف بگیرد، سنگر، خالی و متروک افتاده است و شرم سالها به مانند گرد و خاک بر روی گونیهایش نشسته است. (ادامه…)
۶۰ سال از اشغال فلسطین می گذرد، ۶۰ سال که این زخم ناجور بر تن ما مانده است و از ناسور شدن نیز گذشته است. اما در برابر این اشغال چه کرده ایم؟ اگر در فلسطین عده ای سنگ هایشان را بر سر غاصبان فرو می ریزند، من تکه سنگ های مجازی ام را با قلمم که این روزها برای من و امثال من سلاح شده است، بر سر غاصبان حق فرو ریخته ام و می ریزم.
گشتم و چند نوشته از قدیم که این ور و آن ور برای فلسطین و اشغال آن نوشته بودم را پیدا کردم، نثرشان قدیمی است و ناپخته اما اینها بخشی از تکه سنگ های مجازی ای هستند که برای آزادی فلسطین پرتاب کرده ام و حالا دوباره پرت می کنمشان!
follow: