خیلی وقتها موقع بیرون رفتن من، نازنین خوابه. بعد من بوسش می کنم، در گوشش می گم باباش دوسش داره. یه ملچ و مولوچی می کنه، گاهی یه لبخندی هم بسته به میزان خوابش می زنه به این معنی که خودم می دونم
خیلی وقتها موقع بیرون رفتن من، نازنین خوابه. بعد من بوسش می کنم، در گوشش می گم باباش دوسش داره. یه ملچ و مولوچی می کنه، گاهی یه لبخندی هم بسته به میزان خوابش می زنه به این معنی که خودم می دونم
برای دخترم می خوانم،
گریه نکن،
ای نازنین گریه نکن،
برای این در به در بی سرزمین گریه نکن، گریه نکن
اشک هایش بند نمی آید اما.
کار بدی می کند، قهر می کنم. صحبت نمی کنیم. می فهمد و سعی می کند مرا به حرف بکشد. هنوز بلد نیست برای آشتی باید پا پیش گذاشت. صدایش می زنم و می گویم آشتی می کنی؟ می گوید آره و لحظاتی بعد در آغوش من است. تاب قهر کردن هم ندارد.
قول داده که امروز اگر به دفتر ببرمش، با همه دوست باشد، به همه بخندد، گریه نکند، هی نگوید بریم و خلاصه دختر خوبی باشد. با هم به دفتر می رویم. واقعا نیم ساعت اول خوب است. به همه نگاه می کند و خودش را نگاه می دارد. اما بعد از نیم ساعت غر زدن های آرام شروع می شود که بریم. بریم. مامانو کجاست؟ ولی تا یک ساعت و نیم دوام می آورد. وقت رفتن، می گویم: دیگر دفتر نمی آورمت. باشه ای می گوید. به در خانه که می رسیم می گوید: دیگه دفتر نمیاریش؟ می گویم نه! اما می دانم که باز هم می آورمش.
اومده می گه: علی تو نفس منی. نفسم رو بند میاره این حرفش. بهش می گم: تو هم نفس منی عسلم. می خنده و چشماش رو ریز می کنه و سرش رو فرو می کنه تو بغلم.
زنگ زده است. می گوید چرا نیامدی با من غذا بخوری؟ دو ساعت برایش توضیح دادم. بعد از توضیح دوباره می پرسد: چرا نیامدی با من غذا بخوری؟ تقصیری ندارد، هنوز دو سالش هم نشده است. من اما برایش توضیح می دهم، آخر آدم های دیگری در زندگی اش خواهند آمد که حتی این سوال را هم از آنها نمی تواند بپرسد.
خسته از مهمانی و رانندگی و دعوای زن و شوهری باشی, به خانه برسی و برای دختر کوچکی که دیگر می فهمد معنی “مامان عصبانی است” چیست, لبخند بزنی تا احساس نگرانی نکند, این را دوست دارم. این یک عاشقانه نهانی است.
follow: