۱ دی ۱۳۹۰

شب یلدا باشد و از خانه پدر برگشته باشی و بخواهی که از طولانی‌ترین شب سال برای جبران کم خوابی یک ساله استفاده کنی که تو بیایی و بگویی انار می خواهم. آخر بچه دو ساله را چه به انار شب یلدا؟

۲۷ آذر ۱۳۹۰

بعضی روزها خوب شروع می شود ولی شب موقع خواب، زندگی تک خالش را رو می کند. دل نبستن، راز بردن این مرحله است؛ حتی به دخترک کوچکی که چیزی از دل شکستن نمی داند، اما به طور غریزی دلت می شکند.

۲۵ آذر ۱۳۹۰

هیولایی بس دهشتناک، از بند و زنجیرهای دایمی اش گریخته است و اکنون در جست وجوی کالبدی تازه به جسم فانی ای بازیگوش داخل شده است. هنوز تمامی خصوصیات انسانی این فانی از دست نرفته است. هنوز طعم محبت را که در نوک بوسه ای هدیه داده شده از دختری مستور است، می شناسد. حالا انتخاب با دختر است. اگر به موقع بوسه اش را بر گونه های مرد در حال تسخیر، بنشاند؛ هیولا را لااقل برای مدتی دور خواهد کرد.

این درون مایه بازی جدیدی است که با نازنین می کنیم.

۲۴ آذر ۱۳۹۰

نیمه شب است. خسته و تقریبا بیهوش، خارج از دنیای مادی سیر می‌کنم. ناگهان احساس می‌کنم که چیزی در کنارم تکان می‌خورد. نیازی به چشم باز کردن نیست. عملیات خواب کردن نازنین موفقیت آمیز نبوده است و او، میدان عملیات را با گفتن جمله “می‌رم پیش بابا بخوابم” ترک کرده است. حرفی نمی‌زند جز این‌که می‌گوید “پنچه سفید بگو” به قصه دختر گرگ هم سن و سالش که برایش خلق کرده‌ام، عادت کرده است و حالا ماجرایی جدید را طلب می‌کند. همه این‌ها در کمتر از یکی دو دقیقه اتفاق می افتد و ذهن مست خواب من، باید حالا قصه‌ای را بسازد.

 

نبردی میان خواب و ذهن قصه ساز من در می‌گیرد. تاریخ ناظر خوبی است که در آن موارد پیروزی هر یک ازین دو دلاور ثبت شده است. من که خودم هر شب قبل از اینکه بفهم کدام پیروز شده‌اند، به خواب می‌روم.

۲۱ آبان ۱۳۹۰

دخترک دو سال و چند ماهه ـ و دقیقا چند ماهه؟ ـ ما، گل دوست دارد.

 

با دیدن گل لبخند به لبش می آید و می پرسد: برای من گل خریدی؟ که جواب بله است.

 

گاهی اوقات هم می پرسد: چرا برام گل خریدی؟ و جواب می گیرد: چون دوستت دارم.

 

قرار ما این شده است که وقتی دخترک بزرگ شد، برای من هم گل بخرد. من هم گل دوست دارم.

۲۶ مهر ۱۳۹۰

صبح که از خواب بلند شده، در میانه خواب و بیداری، پرسیده است که بابا کجاست؟

جواب شنیده که مسافرت است.

نه گذاشته و نه برداشته گفته خوش به حال کرمانشاه.

وقتی هم که زنگ زدم احوالش را بپرسم، گفته من و مامان و … می آییم کرمانشاه، باشه؟

نازی باباست خب.

 

۱۳ شهریور ۱۳۹۰

خیلی وقت‌ها موقع بیرون رفتن من، نازنین خوابه. بعد من بوسش می کنم، در گوشش می گم باباش دوسش داره. یه ملچ و مولوچی می کنه، گاهی یه لبخندی هم بسته به میزان خوابش می زنه به این معنی که خودم می دونم :)