۲۵ دی ۱۳۸۷

سرانجام؛ زمانی که همیشه بشر از آن می‌ترسید، فرا رسیده بود. رادارهای قوی که بشر روی نپتون و پلوتون، مرزهای منظومه شمسی، مستقر کرده بود؛ خبر از نزدیک شدن ناوگانی عظیم از آن سوی ستارگان می‌داد. ناوگانی آن چنان عظیم که توانایی نابود کردن تمامی منظومه شمسی را داشت. (ادامه…)

۸ آذر ۱۳۸۷

این مثل عامیه که از گلستان سعدی گرفته شده است، بارها به ذهن من می رسد. سنگ را بسته و سگ را باز کرده اند! شان نزولش هم به جایی بر می گردد که ادم را به کاری مجبور کرده باشند و راه های فرار را هم بسته باشند. اینجاست که باید مثل همان شاعر بدبختی که سعدی درباره اش نوشته، نالید و شکایت کرد. اما چرا الان دوباره من یاد این مثل افتاده ام؟ ان هم نیمه شبی که مریض و خسته هستم و به زور چشم هایم را باز نگه داشته ام؟ علت تنها یک چیز است: محاصره غزه به دست اسرائیل! (ادامه…)

۵ مهر ۱۳۸۷

هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتین‏هایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان می‏کردم، فقط گفتم: خداحافظ.

(ادامه…)

۴ مهر ۱۳۸۷

یک روز که آسمان از همیشه آبی‏تر باشد و خورشید از هر روز درخشنده‏تر، تو از میان کرت‏های کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان می‏گذری، به مرز می‏رسی و بی‏این‏که هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن می‏گذری.

آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را هدف بگیرد، سنگر، خالی و متروک افتاده است و شرم سال‏ها به مانند گرد و خاک بر روی گونی‏هایش نشسته است. (ادامه…)

۴ مهر ۱۳۸۷

۶۰ سال از اشغال فلسطین می گذرد، ۶۰ سال که این زخم ناجور بر تن ما مانده است و از ناسور شدن نیز گذشته است. اما در برابر این اشغال چه کرده ایم؟ اگر در فلسطین عده ای سنگ هایشان را بر سر غاصبان فرو می ریزند، من تکه سنگ های مجازی ام را با قلمم که این روزها برای من و امثال من سلاح شده است، بر سر غاصبان حق فرو ریخته ام و می ریزم.

گشتم و چند نوشته از قدیم که این ور و آن ور برای فلسطین و اشغال آن نوشته بودم را پیدا کردم، نثرشان قدیمی است و ناپخته اما اینها بخشی از تکه سنگ های مجازی ای هستند که برای آزادی فلسطین پرتاب کرده ام و حالا دوباره پرت می کنمشان!

(ادامه…)