۳۰ فروردین ۱۳۹۰

وقتی زیر پایت خالی می‌شود و داخل چاهی که انتهایش را نمی‌دانی، سقوط می کنی فقط مهلت این را داری که به چشم‌هایش زل بزنی و بگویی: دستم را محکم بگیر. حتی شاید نتوانی قید محکم را هم بگویی، می گویی، دستم را بگیر و دستی را که برای گرفتن دستت دراز می شود را محکم می چسبی. مهم این است که بعدها هم از یادت نرود که کجا دستت را محکم گرفته بود. همین.

۲۰ مهر ۱۳۸۹

چه خوب بود د که توی خیابون راه می رفتی یا سوار اتوبوس بودی یا هر چیز دیگه و بعد یک جفت چشم می دیدی و نگاهتون توی هم گره می خورد و بعد پیاده می شدی و می دویدی و می رفتی و سلام می کردی. به همین سادگی.

۱۴ آبان ۱۳۸۷

گاهی وقت ها کتاب هایی می خوانم که تاثیر خوبی روی من می گذارند، یا به خاطر موضوعشان یا به خاطر شخصیت هایشان. لیلی و مایاکوفسکی از زمره این کتاب ها است، ان هم به خاطر موضوعی که توسط خیلی ها دستمالی شده است، اما هنوز هم حقش ادا نشده است: عشق! (ادامه…)