<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خیزران &#187; سیاه پوستان</title>
	<atom:link href="http://www.kheyzaranonline.ir/tag/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.kheyzaranonline.ir</link>
	<description>برای نوشتن، همین و تمام</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Feb 2012 20:12:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<atom:link rel="next" href="http://www.kheyzaranonline.ir/tag/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/?page=2" />

		<item>
		<title>به بهانه روز مبارزه با تبعیض نژادی: تولد دوباره</title>
		<link>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/01/08/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%b6-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af/</link>
		<comments>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/01/08/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%b6-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 14:43:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیدعلی</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[تبعیض نژادی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه پوستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kheyzaran.com/?p=243</guid>
		<description><![CDATA[ بار اول که از کنارم رد شدی و دماغت را گرفتی، فکر کردم حتما سرما خورده‏ای. بار دوم، گفتم حتما بوی بدی به دماغت خورده است و فقط برای بار سوم بود که از خودم پرسیدم چرا این طور می‏کنی؟ مگر من چه فرقی با تو دارم؟آن روز هشت ساله شده بودم. به خانه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p id="print_class_lead"> بار اول که از کنارم رد شدی و دماغت را گرفتی، فکر کردم حتما سرما خورده‏ای. بار دوم، گفتم حتما بوی بدی به دماغت خورده است و فقط برای بار سوم بود که از خودم پرسیدم چرا این طور می‏کنی؟ مگر من چه فرقی با تو دارم؟<span id="more-243"></span>آن روز هشت ساله شده بودم. به خانه که رفتم، مادرم گفت که ما سیاه هستیم. اول خندیدم. کافی بود جلوی آینه بروم و ببینم که ما سیاه هستیم. مادرم دوباره گفت ما سیاه هستیم، و تو سفید. </p>
<p>و این چنین صبح روزی که هشت ساله شدم، یاد گرفتم که من و میلیون‏ها نفر دیگر سیاه هستیم و تو و میلیون‏ها نفر دیگر سفید هستید، و این، یعنی این‏که تو از من برتری.</p>
<p>حافظه کودکانه‏ام به عقب برگشت، یاد آمد بچه که بودیم، کسی سفید یا سیاه نبود. من و تو، باهم از عرض خیابان می‏گذشتیم. دست یک‏دیگر را می‏گرفتیم و زبان سرخمان را ـ که اتفاقا هم‏رنگ بود ـ برای عابران بیرون می‏آوردیم. لباس‏هایمان، کیف‏هایمان و حتی غذای داخل سبدمان هم، یک شکل بود.</p>
<p>صبح روز هشت سالگی‏ام چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. یاد گرفتم که تو حق داری هر کاری را انجام بدهی و من باید به دست‏های تو نگاه کنم تا لقمه‏ای برایم پرت کنی. لقمه‏ای از غذای خودم که به زور از دستم گرفته‏ای. تو سفید بودی. همیشه حق با تو بود.</p>
<p>و بعد تو هشت سال، ارباب من شدی. تقصیر تو نبود. همه می‏گفتند که تو ارباب هستی. وقتی از مقابل خانه ما رد می‏شدی، مادرم فریاد می‏زد:</p>
<p>ـ جان! ارباب کوچک رد می‏شود، به او سلام کن.</p>
<p>یا وقتی یکشنبه‏ها از آن سوی خیابان با پدر و مادرت به کلیسا می‏رفتید، پدرم دستور می‏داد:</p>
<p>ـ جان! کلاهت را برای ارباب و پسرش بردار.</p>
<p>شاید پدر و مادر تو هم می‏گفتند که تو ارباب هستی. تو سفید بودی.</p>
<p>اما صبح اولین روز شانزده سالگی‏ام چیزهای دیگری آموختم. وقتی که شره‏های خون، روی صورت تو به راه افتاد، فهمیدم که خون تو مثل خون من قرمز است، نه بیشتر و نه کمتر.</p>
<p>یاد گرفتم که سر ارباب‏های سفید هم با سنگ می‏شکند و اصلا سنگ برای شکستن سر ارباب‏ها ساخته شده است. صبح اولین روز شانزده سالگی‏ام، وقتی تو سگت را به سوی من رها کردی، باز هم فهمیدم که سگ تو هم از سنگ من می‏ترسد.</p>
<p>از صبح اولین روز شانزده سالگی‏ام، دیگر سنگ را رها نکردم. تو از سنگ می‏ترسیدی، و عجیب این‏که سنگ سفید در دست‏های سیاه من، ارباب سفید را می‏ترساند.</p>
<p>هشت سال گذشت و من یاد گرفتم که صبور باشم. صبح اولین روز بیست و چهار سالگی‏ام، دیگر یاد گرفته بودم که سنگ را به زمین بیندازم و به فکر ارباب بودن تو در دلم پوزخند بزنم.</p>
<p>صبح این روز را با این فکر شروع کردم که من و تو باهم برابریم. نه تو ارباب هستی و نه من برده. کسی روز قبل در گوشم خوانده بود: «آن که باتقواتر است، برتر است».</p>
<p>صبح اولین روز بیست و چهار سالگی‏ام، بار دیگر متولد شدم. این بار با این آگاهی پا به جهان گذاشتم که کسی بر دیگری برتری ندارد.</p>
<p> </p>
<p>&#8212;&#8212;-</p>
<p>یکم فروردین، روز جهانی مبارزه با تبعیض نژادی است. این یادداشت در <a title="خبرگزاری آینده روشن، اخبار مهدویت و معنویت" href="http//bfnews.ir" target="_blank">خبرگزاری آینده روشن</a> نیز منتشر شده است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/01/08/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%db%8c%d8%b9%db%8c%d8%b6-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

