ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۵ مهر, ۱۳۸۷
هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتینهایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان میکردم، فقط گفتم: خداحافظ.
ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۵ مهر, ۱۳۸۷
فلسطین را میخواهم!
تمام خاکش را و حتی ذرّه ذرّه گرد و غبارهای نشسته بر گنبد مسجدالاقصی را از دست نمیدهم!
ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۴ مهر, ۱۳۸۷
یک روز که آسمان از همیشه آبیتر باشد و خورشید از هر روز درخشندهتر، تو از میان کرتهای کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان میگذری، به مرز میرسی و بیاینکه هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن میگذری.
آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را [...]
ارسال شده توسط سیدعلی در تاریخ: ۰۴ مهر, ۱۳۸۷
۶۰ سال از اشغال فلسطین می گذرد، ۶۰ سال که این زخم ناجور بر تن ما مانده است و از ناسور شدن نیز گذشته است. اما در برابر این اشغال چه کرده ایم؟ اگر در فلسطین عده ای سنگ هایشان را بر سر غاصبان فرو می ریزند، من تکه سنگ های مجازی ام را با [...]