۱ اسفند ۱۳۸۸

۱٫ چند ماه قبل، شبی دیر وقت از خانه والدینم به خانه خودمان بر می گشتم. دیدم جوانی در کوچه در حال جارو کردن است. این صحنه برای من طبیعی است چرا که ماموران محترم شهرداری، نیمه شب ها کوچه امان را گاه به گاه جارو می زنند و من هم از این فرصت استفاده می کنم و مبلغ کمی به عنوان تقدیر و تشکر، به آنها می دهم. خواستم این کار را در مورد همین جوان هم عملی کنم ولی وقتی نزدیکش شدم، گفت که من مامور شهرداری نیستم. لباس آنها را هم نپوشیده بود. با تعجب پرسیدم پس چه کار می کنی؟ گفت کوچه آقا را جارو می زنم. و من فهمیدم که ایشان به عشق آیت الله حسن زاده آملی که در کوچه ما منزل دارند، و البته در سال جاری، اکثرا منزل نیستند، تمام کوچه را نیمه شب جارو زده است. نصفه شبی به عشق و ارادت این جوان غبطه که هیچ، حسودی ام هم شد.

۲٫ دخترم هشت ماهه شده است. فکر می کنم این نخستین باری باشد که در پست های وبلاگم به این که دختری دارم و چند ماهش است، اشاره مستقیم می کنم. در طول این هشت ماه از مراحل مختفی عبور کرده است و در هر مرحله ماجراهایی داشته است که شنیدنی است. ماجرای این روزهای ما بعد از مریضی مختصر دندان درآوردن، انرژی شگفت انگیز شبانه نازنین است. همه چیز تا ساعت یک شب که موقع خوابیدن نازنین و مادرش است خوب پیش می رود اما ناگهان در حوالی این ساعت که دیگر انرژی ای برای ما نمانده است، از منبعی ناشناخته، نازنین شارژ می شود. خالی شدن این شارژ مضاعف دخترم، گاهی تا ۵ صبح هم می کشد و این وسط من و بیشتر مادرش، چنان از شارژ خالی می شویم که قابل توصیف نیست. در این زمینه تنها می توانم بگویم: هر دام از این باغ بری می رسد!

۳٫ خواهر کوچکم و من هر دو مشترکات و شباهت های زیادی داریم. حتی موقع خرید عروسی امان، من که وقت نداشتم، کارها را به اون سپردم و هر چیزی که با سلیقه او خریده شد، دقیقا سلیقه من هم بود. البته ۵ سال اختلاف سنی قاعدتا نباید چنین تشابهی پیش بیاورد ولی حالا که این طور شده است. یکی دیگر از مشترکات من و خواهرم این است که از قبل خودمان را برنده خیلی چیزها می دانیم. مثلا موقع کنکور فوق لیسانس من انتظار داشتم که جزو نفرات اول شوم با اینکه چیزی نخوانده بودم! خواهر کوچیکه هم پریروز امتحان داده و می گفت همین انتظار را داشته و دارد و منتظر است که تلفن بزنند و بگویند بیا برای مصاحبه با رسانه ها! به این انتظار خواهرم من هم این نکته را اضافه کردم که اگر صد درصد درست زده باشی، می گویند بیا و دوباره تست بزن که او هم گفت از عمد چند عدد تست را نزده است! اسم این را شاید باید اعتماد به نفس فوق العاده خانوادگی گذاشت!

۴٫ این روزها کمتر رایانه همراهم را باز می کنم. یک نتبوک کوچک ۸ اینچ است و به درد نوشتن می خورد ولی در خانه و محل کار و دفتر خودم، همه جا مانیتورهای بزرگ هست و من هم که به منابع آن لاینم وابسته هستم، می توانم مشغول به کار شوم، به این فکر افتاده که این ۸ اینچ را کوچکتر و کاربردی تر کنم. مثلا یک سونی وایو کوچک بگیرم یا یک تبلت ۷ اینچ. ولی فکر می کنم باید منتظر باشم تا در سال بعد که کمتر از یک ماه به رسیدنش مانده است، چنین کاری را بکنم. نمی دانم، تصمیم گیری این یک بار سخت شده است!

پی نوشت:
روزانه نویسی هم بد نیست. لازم نیست که همه پست ها موضوع دار باشند!