<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خیزران &#187; خاطرات مدرسه</title>
	<atom:link href="http://www.kheyzaranonline.ir/tag/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.kheyzaranonline.ir</link>
	<description>برای نوشتن، همین و تمام</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Feb 2012 20:12:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<atom:link rel="next" href="http://www.kheyzaranonline.ir/tag/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/feed/?page=2" />

		<item>
		<title>هنوز هم معجزه اتفاق می افتد&#8230;</title>
		<link>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/02/05/%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b9%d8%ac%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/</link>
		<comments>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/02/05/%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b9%d8%ac%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 11:06:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیدعلی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات کودکی]]></category>
		<category><![CDATA[معجزه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kheyzaran.com/?p=317</guid>
		<description><![CDATA[فکر می کنم هنوز هم معجزات کوچکی برای این بشر خاکی اتفاق می افتد، معجزات بزرگ را که نمی بینیم و حس نمی کنیم، اما این معجزات کوچک هستند که به چشم می آیند&#8230; از بچگی فکر می کردم که معجزه چیزی است که نور داشته باشد و یک آقای نورانی یا یک خانم سفید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فکر می کنم هنوز هم معجزات کوچکی برای این بشر خاکی اتفاق می افتد، معجزات بزرگ را که نمی بینیم و حس نمی کنیم، اما این معجزات کوچک هستند که به چشم می آیند&#8230;<span id="more-317"></span></p>
<p>از بچگی فکر می کردم که معجزه چیزی است که نور داشته باشد و یک آقای نورانی یا یک خانم سفید پوش انجامش بدهد، و جز این هیچ چیزی نمی تواند معجزه باشد.</p>
<p>یادم می آید در دوران راهنمایی، یک سال بهار تگرگ شدیدی بارید. تکه های درشت تگرگ شاید برای خیلی ها منظره آشنایی باشد ولی برای من غریبه بود. یکی در میان آن هیاهو و ترس برخی که می خواستند نماز وحشت بخوانند، گفت معجزه را نگاه کن!  سریع موضع گرفتم که معجزه چیز خوبی است و این چیز بدی است، چرا که جز خرابی چیزی ندارد، خندید و گفت که هر اتفاقی می تواند برای یک نفر یا یک گروه معجزه باشد و برای دیگران ناراحت کننده.</p>
<p>این ماجرا یک نکته دیگر هم به من یاد داد؛ معجزات لازم نیست بزرگ باشند و با نور و صدا و &#8230; همراه باشند. معجزه ها می توانند به کوچکی یک دانه تگرگ باشند و در عین حال اثرگذار!</p>
<p>اما از آنجایی که انسان فراموش کار است، باز هم از یادم رفت که معجزها کوچک هستند و همیشه اتفاق می افتند. باز هم فراموش کردم که وجود خودم یکی از معجزه های بزرگ هستی است و معجزه هایی مثل عشق هر روز چندین بار اتفاق می افتند و جهان اساسا بر مدار چنین معجزه هایی می چرخد. در واقع وقوع معجزه ها یک اصل است و اگر معجزه ای اتفاق نیفتد، باید تعجب کرد!</p>
<p>امروز در آستانه ای ایستاده ام ـ و البته دیر به این نقطه رسیده ام ـ که می دانم معجزه ها همیشه اتفاق می افتند، اما بیشتر معجزات بزرگ به چشم نمی آیند. سال ها می گذرند و بشر از معجزات همیشگی هستی غافل است اما معجزات کوچک به چشم می آیند.</p>
<p>اینها مطالبی نیست که با فرمول قابل محاسبه باشند یا بتوان در آزمایشگاه اندازه گرفت، تنها حس می کنم که معجزات کوچک قابل لمس اتفاق می افتند.</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>۱٫ این معجزات کوچک می تواند آشنایی با یک آدم هم باشد، حتی شاید آشنایی با یک نفر معجزه بزرگی باشد اما خودش را به اندازه یک معجزه کوچک نشان بدهد تا از عظمت و بزرگی آن نترسیم. من به اتفاق افتادن معجزه باور دارم، از هر نوعش، چه بزرگ، چه کوچک!</p>
<p>۲٫ این مطلب به عنوان سرمقاله در <a href="http://zerotime.org/vdccaoqs82bqo.la2.html" target="_blank">شماره ۵۸ نشریه الکترونیک ساعت صفر</a> منتشر شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kheyzaranonline.ir/1388/02/05/%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d9%87%d9%85-%d9%85%d8%b9%d8%ac%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c-%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزی که قلم سلاح من شد</title>
		<link>http://www.kheyzaranonline.ir/1387/08/14/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d8%af/</link>
		<comments>http://www.kheyzaranonline.ir/1387/08/14/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 07:01:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیدعلی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[قلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kheyzaran.com/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[در زندگی هر کسی روزهای مهمی وجود دارد، روز تولد، روز خواستگاری، روز فارغ التحصیلی و &#8230; . برای من هم روزهای مهمی وجود دارند که یکی از آنها روزی است که معنی جمله ای از  جلال آل احمد را درک کردم ـ جلال در جایی می گوید: قلم این روزها برای ما شده سلاح، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در زندگی هر کسی روزهای مهمی وجود دارد، روز تولد، روز خواستگاری، روز فارغ التحصیلی و &#8230; . برای من هم روزهای مهمی وجود دارند که یکی از آنها روزی است که معنی جمله ای از  جلال آل احمد را درک کردم ـ جلال در جایی می گوید: قلم این روزها برای ما شده سلاح، بریده باد دستی که نداند این سلاح را چگونه باید به کار برد ـ در این روز مهم من فهمیدم که قلم چیست و این سلاح را چطور می شود به کار برد. و از آن روز به بعد، قلم برای من تبدیل شده است به یک سلاح!</p>
<p><span id="more-132"></span></p>
<p>سن زیادی نداشتم. دانش آموز سال اولدبیرستان، در دبیرستان هدایت قم. ترم اول گذشته بود و بعد ترم دوم و نمایشگاه کتاب که مدرسه و ما هر دو رفتن به آن را دوست داشتیم و هنوز هم البته این عادت برای من مانده است که سری به نمایشگاه کتاب بزنم.</p>
<p>دبیرستان هدایت، در واقع بخشی از یک مجتمع وسیع آموزشی است که در همه مقاطع تا پیش دانشگاهی و در دو جنس دختر و پسر دانش آموز دارد. این دبیرستان غیر انتفاعی ان موقع دو نوع دانش اموز داشت؛ فرزندان متمولین و کارخانه داران قم که مبالغ سنگینی را برای اموزش فرزندانشان هزینه می کردند و فرزندان علما که مبلغ زیادی نمی دادند اما به علت ماهیت مجتمع و وابسته بودن ان به موسسه مفید (وابسته به آیت الله اردبیلی) باید پذیرفته می شدند و مشخص است که من از دسته دوم بودم!</p>
<p>به هر حال مدرسه اعلامیه ای زد و ما را به نمایشگاه کتاب دعوت کرد و بعد هم از میان دواطلبان (یعنی کل دانش اموزان دبیرستان که نزدیک به ۹۰ نفر بودند) ۳۵ نفر را انتخاب کرد که البته من هم یکی از انها بودم.</p>
<p>نمایشگاه خوبی بود. چون من روز قبل هم با پدرم به نمایشگاه رفته بودم، می دانستم امروز چه نیاز دارم و کدام غرفه باید بروم. با بچه ها نمایشگاه را گشتیم، من بودم و احسان شایسته و محمد ایرانی و محمد نجاتی و پاره ای دیگر از بچه ها و رفتیم و گشتیم و خوش گذشت.</p>
<p>ماجرای اصلی موقع برگشت اتفاق افتاد. زمانی که من انشای خودم را که به شرح ماجرای نمایشگاه اختصاص داشت نوشتم. این را هم باید بگویم که در طول دوران تحصیل انشای من همیشه در کلاس با استقبال روبرو می شد و اگر معلم می گفت امروز چه کسی انشاء می خواند، بچه ها می گفتند فلانی بیاد و انشا بخواند. خلاصه رفتیم و انشاء خواندیم و تمام اردو را به طنز کشیدیم. معلم ما که خود در دبیرستان دیگری مدیر بود، بدون تردید نمره ۲۰ را به انشاء من داد و در حالی که می خندید، گفت که انشای خوبی نوشته ام.</p>
<p>اما از آنجا که در هر کلاسی یک سری انتن وجود دارد، نوه یکی از آیات اعظام قم، ما را لو داد و ماجرا را به معلم پرورشی (که هنوز هم نمی دونم به چه دردی می خورند این معلم های پرورشی جز زیرآب زدن) لو داد. معلم محترم هم خواستار دیدن انشای ما فقط محض اطلاع شد و بعد در کمال پر رویی آن را ضبط کرد.</p>
<p>در ادامه سلسه بازخواست ها، ناظم محترم دبیرستان _که امروز صبح ایشان را در خیابان دیدم و انگیزه نوشتن این یادداشت شدند ـ بنده را خواست و مورد ضرب و شتم دوستانه ای قرار داد. یعنی نه انچنان من را کتک زد که بتوانم بگویم کتک زد و نه ان چنان خوب برخورد کرد که بگویم چیزی نگفت. اقای اقاجانی بعد از این کار، در دفتر انضباطی دبیرستان مورد را به عنوان توهین به معلم و مدرسه ثبت کرد و بحثی فقهی را که سر کلاس با عنوان امکان محدود بودن قدرت خداوند، انجام داده بودیم، به عنوان تشکیک در قدرت لایزال خداوند! ضبط کرد و در واقع به جای پاسخ به سوالات ما، ما را به شرک هم متهم کرد.</p>
<p>البته یک نصفه روز هم در حیاط دبیرستان به سر می بردم که با توجه به انارهای مفت حیاط که علی رغم تذکر مدیر و ناظم می خوردیشمان، بد نگذشت.</p>
<p>بعد از این بود که پی بردم قلم چه قدرتی دارد و چه کسانی را عصبانی می کند و چه کسانی را می رنجاند.</p>
<p>البته حمایت های پدرم که در پس پرده بود نیز جای تقدیر دارد، همان کسی که از کودکی من و کتابخانه بزرگش را با هم تنها گذاشت و باعث شد سلاح قلم را ارام ارام کشف کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kheyzaranonline.ir/1387/08/14/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d9%85%d9%86-%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

