گاهی وقت ها کتاب هایی می خوانم که تاثیر خوبی روی من می گذارند، یا به خاطر موضوعشان یا به خاطر شخصیت هایشان. لیلی و مایاکوفسکی از زمره این کتاب ها است، ان هم به خاطر موضوعی که توسط خیلی ها دستمالی شده است، اما هنوز هم حقش ادا نشده است: عشق! (ادامه…)
گاهی وقت ها کتاب هایی می خوانم که تاثیر خوبی روی من می گذارند، یا به خاطر موضوعشان یا به خاطر شخصیت هایشان. لیلی و مایاکوفسکی از زمره این کتاب ها است، ان هم به خاطر موضوعی که توسط خیلی ها دستمالی شده است، اما هنوز هم حقش ادا نشده است: عشق! (ادامه…)
در زندگی هر کسی روزهای مهمی وجود دارد، روز تولد، روز خواستگاری، روز فارغ التحصیلی و … . برای من هم روزهای مهمی وجود دارند که یکی از آنها روزی است که معنی جمله ای از جلال آل احمد را درک کردم ـ جلال در جایی می گوید: قلم این روزها برای ما شده سلاح، بریده باد دستی که نداند این سلاح را چگونه باید به کار برد ـ در این روز مهم من فهمیدم که قلم چیست و این سلاح را چطور می شود به کار برد. و از آن روز به بعد، قلم برای من تبدیل شده است به یک سلاح!
اینکه موقع خواندن کتابی گریه کنم، زیاد پیش می آید. نویسنده های زیادی این هنر را داشته اند که با تصویر کردن غم ها یا شادی های انسانی یا حتی حیوانی، من را بگریانند. شاید اصلا اشک هایم آماده ریخته شدن هستند. اما بعضی کتاب ها، عنصر گریه آورشان را توی مغز من می کارند و باعث می شوند که در زمان و مکانی دیگر هم با یادآوری تصاویری که خلق کرده اند، اشک هایم در بیانند. دیشب یکی از این کتاب ها را در میانه هیاهوی مهمانی و بازی فوتبال ایران و عربستان خواندم، کتابی که به حادثه ناگوار قتل عام روشنفکران چینی در میدان تیان آن من (صلح آسمانی) پکن اشاره داشت: رویای ناممکن لی جون (ادامه…)
خبر کوتاهی است که AP مخابره کرده است: الکساندر سولژنیتسین، نویسنده روسی که آثار متعددی را درباره سیستم زندان های اتحاد جماهیر شوروی منتشر کرده است و خود هم یکی از قربانیان این سیستم بوده است، مرد. (ادامه…)
نشستن و به حرف های سخنران گوش دادن، ذهن را مجبور می کند تا برای فرار از خواب به فکرهای دور و نزدیک پناه ببرد. فکرهایی که در هوای اطراف ما شناور هستند، مثل امواج، بادها و گرد و غبار. از این سو به آن سو می روند و گاه نیمی در یک ذهن و نیمی در ذهن دیگر فرو می روند
follow: