زندگی در پشت دیوار آهنی فیلترینگ جریان دارد.
زندگی در پشت دیوار آهنی فیلترینگ جریان دارد.
تست افسردگی تبیان را انجام دادم. این تست را دوستانم در یکی از شبکههای اجتماعی انجام می دادند و من هم به تبعیت از دوستان، آن را انجام دادم. نتایجی که با برخی از دوستان به دست آوردیم ناشی از افسردگی متوسط تا شدید در میان ما داشت. اما آنچه ما را افسرده کرده است را هم تحلیل کردیم. به نظر می رسد عامل خارجی یعنی تغییر سریع اوضاع و احوال و لزوم وفق دادن خود با آن، دلیل اصلی است. اینکه چه کسانی عامل این قضیه هستند، بحث مفصلی می طلبد. البته هم می دانند.
بعضی وقتها فقط برای مردن مناسب است. یعنی چیزی و کسی نیست که انگیزه حیات بدهد. هوا گرفته و زمین گرفته و جنگل گرفته است و هزار و یک دلیل هم بیاورند که نیمه دیگر لیوان پر است، باز هم تو که خودت آن نیمه خالی را دیدهای نمیتوانی خودت را گول بزنی.
این هزار و یک دلیل را همه جا توی مخت فرو می کنند. یعنی در روزنامه و سایت و وبلاگ ها و گفته های دیگران و پیام های کوتاه، شکل عجیبی از امید و انرژی نهفته است که داد می زند امید کاذب است، انرژِی مصنوعی است. شفا نمی دهد، درمان نمی کند، حتی تسکین هم نمی دهد، فقط گیجت می کند.
به حرف های بازاریابی خبره با موهای رنگ شده و ناخن های لاک قرمز تند زده و ردیف دندان های سفید یک دست ـ که حکما با پول کارفرمایش این طور شده است ـ می ماند که می خواهد تو را، و فقط تو را نه کس دیگری را ـ قانع کند که به زندگی امید هست. اما نیست! اینها همه دروغ است. انگار باید صاف زل زد توی چشم هایشان و بهشان گفت شما بدلی هستید، انگار از سیاره ای دیگر آمده اید، شما اهل اینجا نیستید تا اول اخم کنند و بعد چهره هایشان در هم برود و در نهایت نقاب از صورت شان بیفتد و باطن هیولایی شان آشکار شود.
شاید کتاب سوزی چیز بدی نباشد، وقتی مطمئن نباشی کتابی که خریده ای اصل است یا حاوی همان بازاریابی فوق پیشرفته هیولاهاست. یا قانونی وضع شود که آنچه حواس ما به ما می گویند دروغ است و تنها حرف درست از دل می آید، جایی که ابزار حسی اش را هیچ بازاریاب و هیچ رنگ و لعابی گول نمی زند.
مردن این وقت ها چیز خوبی است. اگر چه وقتی می میری هم یکی ازین بازاریاب های ماهر، ـ شاید رییس منطقه یا بخش باشد حتی ـ می آید و برایت مرگ خوبی را آرزو می کند.
وقتی اینترنت را قطع می کنید، وقتی توضیحی درباره علت این قطعی اینترنت نمی دهید، وقتی که فرستادن یک فایل چند صد مگابایتی روی سی دی توسط پست از قم به تهران، سریعتر از پر سرعت ترین اینترنت های ارائه شده در دست ما عوام است (از ما بهتران فرق دارند!) آن وقت چه انتظاری برای جهاد اقتصادی، همت و کار مضاعف دارید؟
در بستر شک قدم زدن، الزاما به یقین رسیدن را تضمین نمی کند. اما بد هم نیست. با تردید قدم زدن و به دنبال یقین بودن، بهتر از سکون است. البته روانشناس بالینی معروفی که نژاد انسان را مورد مطالعه قرار داده است و قرنهاست ما را مینگرد، حرکت این موجود فانی برایش عادی شده است. یعنی می داند که موقع شک کردنش است، چه زمانی احساس می کند به یقین رسیده است و چه چیزی در ذهنش وجود دارد.
بذر اولیه تردید، در نهاد هر کسی وجود دارد. (این هر مطلق نیست) در زمان مناسب، با عوامل محیطی تغذیه می شود و رشد می کند و به ناگاه تمامی سیستم را در دست می گیرد. آن وقت می شود شکی که مثل خوره روح را می خورد. این طور تردیدها، بیشتر به جان کسانی می افتد که به نظر زودتر و بهتر از بقیه به یقین رسیده اند.
یکی از این تردیدهای خرچنگ وار یا هشت پا گونه، تردید در مورد درستی قدم برداشتن در مسیری است که تا دیروز در آن با اطمینان گام بر می داشتیم. صبح از خواب بلند می شوی، کارهایت را به عادت روزهای قبل انجام می دهی. همه چیز درست پیش می رود. بعد ناگهان در یک لحظه، این فکر که “زندگی به روشی که من ادامه اش می دهم، درست است” مثل بختک روی روانت می افتد. خیلی از خودکشی ها حول و حوش همین لحظه رخ می دهد. لحظه رسیدن به این یقین که دیگر به چیزی یقین نداری.
در زندگی لحظات تردید و شکی هست که گذشتن از آنها، از گذشتن شتری از سوراخ سوزن، سخت تر است.
جمعهها باید ساعتی از روز را به داستان خواندن اختصاص بدهی. اجازه بدهی قلم نویسندهای که در یک گوشه از این جهان زندگی کرده یا زندگی میکند، تو را به دنیای خودش ببرد. داستانهای واقعی را نخوان. واقعیت در همه جای دنیا یک شکل است. بگذار قلم موی جادوگر نویسندهای خلاق که ذهنی زیبا دارد و سرش را موقع نوشتن، هر از چند گاهی، از روی ماشین تحریر یا صفحه کلید یا کاغذ بالا میآورد و افقهای دور را نگاه میکند، تو را با خودش ببرد.
قبل از همراه شدن با نویسنده، ساکت را ببند، در ذهنت با اطرافیان و نزدیکان خداحافظی کن، شاید که این جادوگر ذهن قشنگ، تو را به جای آن سوی ابرهای ماژلان ببرد، در کهکشانی دور دست؛ جایی که جهان دیگری که خلق کرده است، انتظار کاشفی ماجراجو را می کشد.
به من اعتماد کن، آنجا شاید عشق در نگاه اول، منتظر تو باشد.
شب یلدا باشد و از خانه پدر برگشته باشی و بخواهی که از طولانیترین شب سال برای جبران کم خوابی یک ساله استفاده کنی که تو بیایی و بگویی انار می خواهم. آخر بچه دو ساله را چه به انار شب یلدا؟
follow: