۲۳ تیر ۱۳۸۹

بالاخره باید از این رحمتی که یک سال و چند روز است بر سرم نازل شده است، حرفی بزنم! مخصوصا حالا که وقتی با خانه تماس می‌گیرم یا از در تو می‌روم، بابا بابا گویان به استقبالم می‌آید.
پارسال را سال رحمت می‌نامم و آن را همیشه به یاد خواهم داشت، امسال هم که سال دوم میزبانی از نازنین سادات است را سال برکت می‌نامم چرا که دختر برکت زندگی است.
سال تحویل من هم از امسال، چند ماهی تاخیر خواهد داشت، و در سال تحویل هر سال، نام خودم را روی سال خواهم گذاشت.

۲۳ تیر ۱۳۸۹

انگار که آتش ریخته باشند توی کاسه‌های مسی و دست به دست گردانده باشند توی سینی‌های بزرگ و هر کس سهمش را برداشته باشد و بعد باری آتش اضافه تقاضا کرده باشد، این طوری گرم است!
بعد در این گرمای هوا، بودن در شهری که بر سر “گرمترین شهر کشور” بودن با یکی از استان‌های جنوب، رقابت می‌کند، همان چیزی است که تنها باید درباره‌اش گفت: و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم! آیه ۲۱۶ بقره است دیگر!

۲۲ تیر ۱۳۸۹

‫راس ساعت ۸ صبح یک روز تابستانی، رهگذری بسته ای سیگار نو را داخل سطل آشغال انداخت.‬

‫ساعت ۹ صبح، اکبر آقا با بدرقه زنش که می گفت انشاءالله بری دیگه برنگردی، از خانه خارج شد‬

‫ساعت ۱۰ صبح سطل آشغال منفجر شد‬

‫ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه صبح، مسوول تیتر یک روزنامه عصر، تیتر اول را چنین تعیین کرد‬:

‫در انفجار بمب منافقین کوردل، یک رهگذر به شهادت رسید.‬

۳ تیر ۱۳۸۹

حرف تازه‌ای نیست جز اینکه دلتنگ هستم و بازیافته‌های شهرم، در زمان‌های دور در آینده نمی‌تواند این دلتنگی را برای باستان شناسی که همه چیز را زیر و رو می‌کند، رو کند.