نوشتن از کسی که دوران مشترک حضور من و او در این دنیا، زیاد نبوده است و حتی همان زمان کم هم در دوران کودکی من بوده است، کار سادهای نیست. در واقع نمیتوانم راجع به تجربیات مستقیم خودم بنویسم بلکه بیشتر تجربیات غیر مستقیم و شنیدهها و آنچه از ایشان به یادگار مانده است، ابزار شناخت بودهاند و لاجرم نوشته من باید به عنوان یکی از تابعین دیده شود. اما به هر حال مینویسم چرا که بسیاری از دوستان دیگرم هم که در موج وبلاگی ۱۴ خرداد ۸۹ شرکت کردهاند جزء تابعین هستند!
شناختی که من از امام خمینی دارم و داشتهام با توجه به سن و دریافتهای من تغییر کرده است. از این رو این مطلب را با عنوان امامی که من شناختم و اکنون میشناسم، نامگذاری میکنم.
یکم. برخوردهای اولیه
نخستین برخورد من با آیت الله خمینی یا لقبی که بعدها ایشان را نامیدم، امام خمینی به سالهای نخست کودکی بر میگردد. سالهایی که هر روز صبح سر صف برای سلامتی عمر ایشان و وصل شدن «نهضت خمینی» به انقلاب مهدی دعا میکردیم. در ذهنم پیرمردی شکل گرفته بود که در جایی دست نیافتنی به اسم جماران زندگی میکند.
گاهی اوقات یکی از معلمهایمان خاطرهای از ایشان تعریف میکرد و این در حالی بود که هنوز درس رسمیای درباره نامه به امام خمینی و نصیحت کردن ایشان در کتابهای درسی وجود نداشت. شاید سالهای آخر دبستان بود که این درس اضافه شد اما باز هم به من نرسید.
مهمترین برخورد من در این دوران، خاطره من از فوت ایشان بود که در جای دیگری به تفصیل نوشتهام. خاطرهام از شب هفت ایشان که با پدرم چندین کیلومتر پیاده رفتیم و من فقط هشت سال داشتم و بعد در حالی که روی پا بند نبودم، به قم برگشتم هم در ادامه همین برخوردهای اولیه و ماجرای فوت و دفن است. میدان که اینها چیزهای مهمی نیستند و اکثر هم سن و سالهای من چنین برخوردهایی را تجربه کردهاند.
دوم. کسی که میشد برای تمام کردن بحث از او نقل قول کرد!
بزرگتر شدم، تقریبا کاری با امام خمینی نداشتم. جز اجباری که تمامی اردوهای به مقصد تهران در بازدید از حرم امام داشتند و ردیف صحیفههای نور که در کتابخانه پدرم قرار داشت و البته جز خاطرهای محو از زمان مدرسه و دعای سلامتی امام خمینی که دیگر در صبحگاه عوض شده بود.
اما کشف یک نکته، نگاه من را به امام خمینی متحول کرد! وقتی با کسی بحث میکردم و کم میآوردم یا میخواستم طرف مقابل بی قید و شرط حرفهای من را قبول کند، یک جمله از امام خمینی کافی بود تا بحث تمام شود!
یادم نمی رود بحثی را که بر سر حرام بودن یا حلال بودن شطرنج با مدیران مجتمع هدایت ـ که در آن سال اول و دوم دبیرستان را گذراندم ـ داشتم. در نهایت این بحث چند جلسهای با نقل قولی از امام که مخالفان حلیت شطرنج را مشتی آخوند متحجر میخواند، تمام شد که البته برای مدیران آن مجتمع بسیار گران تمام شد!
گاهی اوقات خودم هم به جملاتی که از امام نقل میشد، ایراد وارد میکردم اما به هر حال برای همه پذیرفته شده بود که جملات ایشان تمام کننده است.
سوم. مرجعی که در مقابل برخی روحانیون قرار گرفته بود!
دوران دبیرستان من با رشد مطبوعات و بحث جامعه مدنی و از همه مهمتر حصر دوباره آیت الله منتظری همراه بود. سوم دبیرستان بودم که ماجرای سخترانی معروف به ۱۳ رجب ایشان اتفاق افتاد و ما را هم از مدرسه برای راهپیمایی علیه ایشان بردند، تا حرم رفتیم و صحبتهای آیت الله جوادی آملی را شنیدیم. در حین این صحبتها یکی از دوستانم آمد و گفت که بچهها جلوی خانه منتظری شلوغ است. به سرعت دویدیم و به آنجا رفتیم و ماجرای حمله به حسینیه ایشان را از نزدیک دیدم.
این ماجراها باعث شد که درباره دیگر روحانیونی که احیانا با امام خمینی مخالف بودند دست به تحقیق بزنم و متوجه شدم که طیفی وجود دارد که مخالف امام خمینی است. آن روزها دوران روحانیون محصور بود و یادم می آید بی.بی.سی نیز برنامه ای با این موضوع پخش کرده بود که در دبیرستان و دانشگاه دست به دست می چرخید.
چهارم. رهبری که حکومت کردن را به اطرافیان خود سپرده بود
همین حوالی بود که کتاب خاطرات آقای هاشمی منتشر شد. این کتاب که در آن نقش آقای هاشمی بسیار پر رنگ شده است، به من این دیدگاه را الغاء کرد که در واقع امام در سه یا چهار سال آخر زندگی شان حکومت را به دیگران سپرده بودند و خودشان استراحت میکردند.
هنوز هم از ماجراهای سالهای آخر زندگی ایشان به درستی اطلاع ندارم و نمیدانم واقعا خود ایشان تصمیم میگرفتند یا اینکه اطرافیان ایشان در تصمیمگیری بیشتر موثر بودند. شاید در آینده این مشخص شود.
پنجم. سقوط یک شخصیت از جایگاه اسطورهای اش به جایگاه یک رهبر معمولی
اینکه دقیقا چه زمانی امام خمینی برای من از جایگاه یک شخصیت اسطورهای سقوط کرد و به سطح یک رهبر معمولی که درایت و قدرت رهبری خوبی داشته است، رسید، واقعا مشخص نیست. همین را میتوانم بگویم که ناگهان متوجه شدم افکار و سخنان امام خمینی دیگر برایم الزام آور نیستند و میتوانم درباره درستی و نادرستی آنها تردید کنم. شاید این همان جنگ نرمی باشد که از آن سخن میگویند و من هم قربانی جنگ نرم شده باشم!
اما به یقین اطلاع از عملکرد ایشان در دوران زعامتشان، نقش اصلی را داشته است. ماجرای اجبار کردن مقام معظم رهبری در پذیرش نخست وزیری آقای میرحسین موسوی و امتناع از حکم کردن، یکی از این موارد تاثیرگذار بود. ماجرای دیگر موثر هم حکم به اعدام آن دسته از هوادران مجاهدین خلق (منافقین) بود که در زندان بودند که نحوه اجرای آن را عقل حقوق خوانده من هنوز هم نمیپذیرد.
در نهایت باید بگویم هم اکنون در باور من امام خمینی، در جایگاه یک رهبر قابل احترام، سیاستمدار با درایت و روحانی مومن به احکام اسلام قرار دارد که نظریات مختلفی در مباحث مختلف شرعی، سیاسی و عقلی ابراز کرده است اما این نظرات هیچ یک واجب الاطاعه و لازم الاجرا نیستند مگر اینکه با معیارهای عقل و شرع سنجیده شوند. روحش شاد و راهش پر رهرو.
راستی من این پست را به به دعوت محمد صالح مفتاح از وبلاگ آذرباد نوشتهام و فکر کنم دیگر مهلت دعوت کردن هم تمام شده است!

دیدگاه از zahra
در خرداد ۱۵, ۱۳۸۹ ۱۲:۴۵ ب.ظ
salam matalebe ghashangi dari
[پاسخ]