۸ شهریور ۱۳۸۸

بخش مهمی از ذهن آدم ها را رابطه هایشان با آدم های دیگر اشغال می کند. اجتماعی به بالذات هستیم دیگر. این رابطه های به هم ریخته  و مرتب تاثیر خودشان را همه جا می گذارند. مثلا کارمندی هست که ساعت ۸ صبح با انرژی تمام بر سر کارش حاضر شده است، اما به ناگاه خبری از یکی از رابطه هایش می شنود، مادر، همسر، دوست، برادر، همکار، دوستِ دوست و دختر همسایه و پسر آقای رئیس! خلاصه خبری می شنود و این خبر آن روز کارمند محترم ما را می سازد، به قول دوستان خارجی خبر روزش را به فنا می دهد! بهره وری پایین می آید، کارها درست انجام نمی شوند و بقیه هم متاثر می شوند.

این رابطه های به فنا نرفته، نوعی نشئگی در زمان وجودشان ایجاد می کنند، یعنی انسان در خوشی ای فرو می رود که نمی خواهد ببیند این رابطه چه بلایی سرش می آورد. اطرافش را درست تشخیص نمی دهد و تصمیم گیری درستی انجام نمی دهد، انگار نوعی ماده مخدر مصرف کرده است. البته چنین رابطه هایی فراز و نشیب هم دارد و در فرازها همان بحث نشئگی پیش می آید و در نشیب ها خماری! در این خماری هاست که ذهن بیشتر می طلبد و اگر جسم هم یاری نکند، مهم نیست، باید افیون به ذهن برسد. البته شاید تشبیه این رابطه ها به افیون خوب نباشد ولی افیون ذهن شاید به نوعی باشند.

از طرف دیگر علاوه بر خود رابطه، رابطه داشتن نیز نوعی اعتیاد می آورد. اینکه آدم با کسی درد و دل کند و درد و دل های کسی را بشنود، این قدر جذابیت دارد که پس از یکبار چشیدن، معتاد شدن را به ارمغان می آورد. در عین حال فکر کردن به این که قلب دیگری هم برای انسان جدای از قلب خودش می تپد، شدیدا هیجان آور است. بد نیست، حتی خوب هم هست اما به هر حال اعتیاد آور است و وقتی رابطه ای به فنا می رود، باید رابطه ای با دوز بالاتر مصرف شود تا هم ناراحتی قبلی از سر برود و هم نشئگی بیشتری به ارمغان بیاید.

اما چرا از رابطه های به فنا رفته و به فنا نرفته می نویسم؟ مشخص است که من نیز بدون تجربه سخن نمی گویم و ذهنم درگیر رابطه ای است، حاشا کردن فایده ای ندارد، و اصلا یکی از خصوصیات این رابطه های به فنا نرفته و به فنا رفته، دیوار بلند حاشا است که فرد به دور خودش می چیند. باید واقعیت را دید، اصولا هر رابطه ای میان افراد از دوستی تا ازدواج گرفته، مصداقی از این رابطه های به فنا رفته و به فنا نرفته است. بسیاری از کنش های مثبت انسان ها در زمانی که رابطه ای به فنا نرفته دارند یا از رابطه ای به فنا رفته اند، اتفاق می افتد. این اثر مثبت بر تولیدات هنری اصلا قابل انکار نیست البته مهم نیست که خود فرد به فنا رفته باشد، مهم این است که در آن لحظات ذهنش خیلی بهتر فعالیت می کند و تولیدی دارد.

اما این لحظات که به قول شاعر قیمت قد کمان ماست، می گذرند و به اصطلاح فرد بعد از آنها به روغن سوزی می افتد. این رابطه ها و قطع شدن هایشان در واقع مثل توربو شارژرهایی عمل می کنند که در کوتاه مدت از ذهن کار زیادی می کشند و بعد بدن فرسوده و ذهن کارکرده ای را در پس خود به جا می گذارند. البته این نکته همه گیر نیست و هستند ذهن هایی که در گیرو دار رابطه ها، شکوفا می شوند و شکوفا می مانند. همین طور جسم هایی که جوانتر می شوند و شاداب تر.

اما غرض اصلی از نوشتن این مطلب، درگیری های ذهنی است که بر سر نوشتن داستان بلند جدیدم درگیر آن هستم. این داستان همان طور که برای برخی دوستان گفته ام، به همین رابطه های به فنا نرفته و به فنا رفته اختصاص دارند. انگار تمامی آدم های دور و برم درگیر این رابطه ها هستند، رابطه هایی که یا به فنا رفته اند یا نرفته اند اما به زودی هم خودشان و آدم های درگیرشان را به فنا می دهند.

شاید کار نیکو را آن دوستی می کند که در را به روی دیگران بسته است و در خانه ذهنش با کتاب ها و آهنگ ها زندگی می کند اگر چه او نیز این کار را به خاطر یک رابطه به فنا رفته کرده است.

به هر صورت، به فنا می رویم اگر چه هنوز وقتش نشده باشد!



دیدگاه خود را بنویسید





 
 
 

web analytics