۱۹ مرداد ۱۳۸۸

مساله همیشه به همین سادگی است، من به گناهانم اعترافم می کنم و میِلیون ها نفر بر صفحه تلوِیزیون آن را می بینند، فردا هم روزنامه ها متن آن را منتشر می کنند و میلیون ها نفر دیگر می خوانند، سایت های اینترنتی و وبلاگ ها هم اعترافات من را باز انتشار می دهند و بدین شکل یک شبه مشهور می شوم، اما تو که اعتراف می گیری، چه؟

همیشه اعتراف کنندگان، یعنی مایی که اعتراف می کنیم، زود مشخص می شویم. آخر اصلا اعتراف برای پخش کردن است، برای جار زدن است، برای این است که دیگران بدانند که فلانی اعتراف کرد، فلانی بند را آب داد، رفقا را معرفی کرد و بالاخره جا زد. اعتراف هایی هم البته برای پخش نکردن وجود دارد، اعتراف هایی که مثل شمشیر بالای سر اعتراف کننده باقی می ماند تا اگر روزی دست از پا خطا کرد، منتشر شوند.

اما آنهایی که آن طرف میز هستند و اعتراف می گیرند چه؟ اسم های مستعار دارند، فامیل های کلی، حسینی، اکبری، احمدی، و چهره هاشان هم حتی به هم شبیه است. اینها آدم هایی هستند که نه هیچ وقت آن چنان معروف می شوند (البته یک درصدی از ایشان بعدها خیلی معروف می شوند!) و نه از یاد می روند. با آن کت و شلوارها یا کاپشن های شبیه بهمشان، حتی در رویای من و توی اعتراف کننده می مانند.

راجع این بازجوهای عزیز را اولین بار در کتاب “مجمع الجزایر گولاگ” اثر جاودان الکساندر سولژنیتسین، به تفصیل خواندم. اینکه چطور و به سادگی کسی بازجو می شود و داخل حلقه بازجوهای رسمی می شود و بعد چطور رشد می کند و چه کارهایی می کند. سولژنیتسین ماجرای بازجو شدن یکی از رفقای نزدیکش را که بسیار تکانش هم داده است، تعریف می کند و اینجاست که می فهمیم ممکن است خود ما هم روزی دیگر از مسند اعتراف کننده ارتقا پیدا کنیم و به اعتراف گیر بدل شویم. کاری ندارد، تنها گذاشتن از چند خط و توجیه کردن می خواهد و بس!

این بازجوهای عزیز ما، اما مودب تر هستند، اصلا بسته به شخص، کسی که کمک می کند تا او اعتراف کند، فرق می کند. بازجوی من قطعا دست بزن خوبی خواهد داشت چرا که فکر می کند من از کتک خوردن می ترسم، بازجوی تو زبان نرم و گوش خوبی خواهد بود و بازجوی او ممکن است خصوصیات دیگری داشته باشد، اما هدف همه اینها یکی است، اینکه تو اعتراف کنی و از رنگ لباس زیرت گرفته تا پنهانی ترین بخش های افکارت را بنویسی. برای بازجو شاید مهم نباشد که تو بالاخره از نقطه الف به نقطه ب رسیده ای، اما این برایش مهم است که نحوه رسیدن تو چطور بوده است، بازجو نحوه واصل شدن را می خواهد، وصال مهم نیست!

این بازجوهای عزیز، آدم های ساده ای هستند، حقوق زیادی نمی گیرند، شاید فیش حقوقی اشان کمی بیشتر از من و تو باشد که آن هم به خاطر سختی کار و سختی سر و کله زدن با امثال من و تو است، حتی بسیاری از آنها بعد از مدتی مورد بی مهری قرار می گیرند و به راحتی پلکان بالا رفتن دیگران می شوند، پشت پرده پنهان هستند دیگر و خودشان هم مهره ای بیش نیستند. حتی بعضی هایشان خلاقیت دارند، انسان هایی هستند که اگر در سر جای خودشان بودند، منشا خیرات و برکات فراوانی می شدند، و صد البته در مقام بازجو نیز خیرات و برکاتی دارند!

بازجو اگر خوب باشد، باعث می شود در دوران زندان، من و تو به خودمان و کیفیت زندگی کوفتیمان فکر کنیم و بعد بتوانیم با چشمان باز، حقیقت را ببینیم و بنویسیم. البته خط بعضی هایمان قابل خواندن نیست و برای همین است که بازجویی ها را ضبط هم می کنند.

این روزها بازجوها به علت شکل حکومت دینی ما، بیشتر در صف های نماز جماعت مغرب و عشاء محله های قدیمی یافت می شوند. جایی که خیلی از ما دیگر نمی رویم. اینها بچه های استخوان دار و ساده و صمیمی ای هستند که صف دوم و سوم را بیشتر پر می کنند و روزها پیدایشان نیست. خنده های قشنگی دارند و چهره هایی دوست داشتنی.

اشتباه نشود، این بازجوهایی که صحبتشان را می کنم، شکنجه گر نیستند، شکنجه گرها آدم های متفاوتی هستند. اینها آدم هایی هستند که در مسیر خودسازی و خود آگاهی به ما اعتراف کنندگان کمک می کنند. اینها بازجوهای عزیزی هستند که آن طرف میز می شینند و با ما “صفا” می کنند، اگر چه ما از لحظه لحظه بازجویی شان می ترسیم!

پی نوشت:



نظرات

دیدگاه از ناشناس
در مرداد ۲۳, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۲ ق.ظ

مال من از اون خوش اخلاق ها بود. از آن ها که احساس می کنی اینجا بّر خورده اند! سولژنیستین می دانست روزگاری مردمانی خواهندآمد که برای اعتراف کردن نیاز به شلاق ندارند؟ آن ها از ترس جان و کتک و آبرو هرچه هست و نیست را معترفند آن چنان که بازجو از آن ها می خواهد این سخن جای دگر نگویند! اتفاق مهم تری افتاده.. اعتراف گرفتن و اعتراف کردن بی ارزش شده اند ورق از وقتی برگشت که بازجوی ما توانست هر اعترافی را از تو بگیرد. حتا این که حیوانی هستی و واق واق می کنی …

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید