بار اول که از کنارم رد شدی و دماغت را گرفتی، فکر کردم حتما سرما خوردهای. بار دوم، گفتم حتما بوی بدی به دماغت خورده است و فقط برای بار سوم بود که از خودم پرسیدم چرا این طور میکنی؟ مگر من چه فرقی با تو دارم؟آن روز هشت ساله شده بودم. به خانه که رفتم، مادرم گفت که ما سیاه هستیم. اول خندیدم. کافی بود جلوی آینه بروم و ببینم که ما سیاه هستیم. مادرم دوباره گفت ما سیاه هستیم، و تو سفید.
و این چنین صبح روزی که هشت ساله شدم، یاد گرفتم که من و میلیونها نفر دیگر سیاه هستیم و تو و میلیونها نفر دیگر سفید هستید، و این، یعنی اینکه تو از من برتری.
حافظه کودکانهام به عقب برگشت، یاد آمد بچه که بودیم، کسی سفید یا سیاه نبود. من و تو، باهم از عرض خیابان میگذشتیم. دست یکدیگر را میگرفتیم و زبان سرخمان را ـ که اتفاقا همرنگ بود ـ برای عابران بیرون میآوردیم. لباسهایمان، کیفهایمان و حتی غذای داخل سبدمان هم، یک شکل بود.
صبح روز هشت سالگیام چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. یاد گرفتم که تو حق داری هر کاری را انجام بدهی و من باید به دستهای تو نگاه کنم تا لقمهای برایم پرت کنی. لقمهای از غذای خودم که به زور از دستم گرفتهای. تو سفید بودی. همیشه حق با تو بود.
و بعد تو هشت سال، ارباب من شدی. تقصیر تو نبود. همه میگفتند که تو ارباب هستی. وقتی از مقابل خانه ما رد میشدی، مادرم فریاد میزد:
ـ جان! ارباب کوچک رد میشود، به او سلام کن.
یا وقتی یکشنبهها از آن سوی خیابان با پدر و مادرت به کلیسا میرفتید، پدرم دستور میداد:
ـ جان! کلاهت را برای ارباب و پسرش بردار.
شاید پدر و مادر تو هم میگفتند که تو ارباب هستی. تو سفید بودی.
اما صبح اولین روز شانزده سالگیام چیزهای دیگری آموختم. وقتی که شرههای خون، روی صورت تو به راه افتاد، فهمیدم که خون تو مثل خون من قرمز است، نه بیشتر و نه کمتر.
یاد گرفتم که سر اربابهای سفید هم با سنگ میشکند و اصلا سنگ برای شکستن سر اربابها ساخته شده است. صبح اولین روز شانزده سالگیام، وقتی تو سگت را به سوی من رها کردی، باز هم فهمیدم که سگ تو هم از سنگ من میترسد.
از صبح اولین روز شانزده سالگیام، دیگر سنگ را رها نکردم. تو از سنگ میترسیدی، و عجیب اینکه سنگ سفید در دستهای سیاه من، ارباب سفید را میترساند.
هشت سال گذشت و من یاد گرفتم که صبور باشم. صبح اولین روز بیست و چهار سالگیام، دیگر یاد گرفته بودم که سنگ را به زمین بیندازم و به فکر ارباب بودن تو در دلم پوزخند بزنم.
صبح این روز را با این فکر شروع کردم که من و تو باهم برابریم. نه تو ارباب هستی و نه من برده. کسی روز قبل در گوشم خوانده بود: «آن که باتقواتر است، برتر است».
صبح اولین روز بیست و چهار سالگیام، بار دیگر متولد شدم. این بار با این آگاهی پا به جهان گذاشتم که کسی بر دیگری برتری ندارد.
——-
یکم فروردین، روز جهانی مبارزه با تبعیض نژادی است. این یادداشت در خبرگزاری آینده روشن نیز منتشر شده است