بعضی وقت ها حس و خاطره های قدیمی به سراغ من می آیند و بعد من را با خودشان می برند و به طاق می کوبند. اسمش را گذاشته ام نوستالژیک شدن، حالا هر چقدر هم که معادل فارسی داشته باشد، باز هم همان را دوست دارم استفاده کنم.این نوستالژیک شدن ها، این برگشتن ها به گذشته، به روزهای خوب، به روزهای سالم و سرشار؛ ذهنم را در نوعی حالت خاص فرو می برد، مشابه حالتی که پس از مصرف مواد مخدر پدید می آید یا حالتی که سیگاری ها پس از رسیدن به سیگار دارند. نوعی شیرینی در ذهنم احساس می کنم. نوعی حالت نشئه گی به من دست می دهد و ناخوداگاه لبخندی بر لبهام می نشیند.
این طور مواقع دوست دارم راه بروم، زیر نم نم بارانی که می آید یا کنار بزرگراه ها، هر جایی که غریبه تر باشم و کمتر کسی من را بشناسد.
عجیب این است که این حس خوب، ارتباط خاصی با هوا ندارد. گاهی نیمه شب از خواب بیدار می شوم و به سرم می زند که ماشین را بردارم بروم کوه، بنشینم به شهر روشن با چراغ های سفید و زردش که چراغ های آسمان را بی فروغ کرده اند، نگاه کنم.
این جور مواقع وقتی از کنار مردم می گذرم، توجهی به کسی ندارم، گاهی به من تنه می زنند، گاهی خودم تنه می زنم، اما مثل دیگر مواقع بر نمی گردم که عذرخواهی کنم، تنها به دیگری که تنه خورده یا زده است، لبخندی می زنم و می گذرم. این حس خوبتر و بهتر از این است که با حرف زدن خرابش کنم.
این روزها بیشتر از قبل نوستالژیک می شوم، نه به خاطر اشخاص، نه به خاطر هوا، بلکه شاید به خاطر این است که به یاد گمشده هایی می افتم که ندارم و نیافتم، و این فکر که گمشده هایم این روزها به من نزدیک تر به نظر می آیند.
پی نوشت: جایی خوانده ام که انت کنز المخفی، به نظرم هر کسی گنجی مخفی است که خودش باید آن را کشف کند. این لحظه های نوستالژیک زمانی بیشتر می شوند که به کشف برخی از دفینه های در خودم، نزدیک می شوم.

دیدگاه از سیاهه نویس
در بهمن ۱۴, ۱۳۸۷ ۵:۳۵ ب.ظ
سلام.می بینم که هنوز کسی سری بهت نزده و من اولینم.حالا که خودم وبلاگ دار شدم گفتم سری بهت بزنم.بی کار شدی سری بهم بزن.
[پاسخ]