سری نوشته های سی سال با انقلاب اسلامی، بهانه ای شده است تا دغدغه های ذهنی چند ساله ام را مطرح کنم. اینها سوالا ت ذهن من بوده اند که در طول چندین سال در گفتگو با افراد مختلف و مطالعات گوناگون به پاسخ رسیده اند. تعجبی هم ندارد که بسیاری از این سوالات و دغدغه ها برای دیگران هم مطرح شده است چرا که محیط اجتماعی تقریبا یکسانی دور من و بسیاری از اطرافیان را گرفته است. اما مطلب شماره چهارم زمانی به ذهنم رسید که مشغول بازی نایت هود، یکی از بازی های آن لاین فیس بوک بودم.
شاید برخی از خوانندگان وبلاگ من، بازی نایت هود را بازی کرده باشند، بازی که براساس سلطنت و حکومت بر رعایا و فرمان برداری از فرمانروایان استوار است. هر چه افراد بیشتری را به بازی دعوت کنیم و این افراد زیر مجموعه بازیکن باشند، قدرت و توان فرد بالاتر می رود و به درجات بارون، کنت، تا کینگ می رسد.
اما چه چیز بازی جالب است؟ در این بازی دو نوع زندگی وجود دارد، زندگی آزاد و زندگی در قید! زندگی در قید یعنی زیر مجموعه فرد قویتری بودن که الزاما بد هم نیست و باعث رسیدن پول و نیرو و اسلحه می شود چرا که هر کسی برای فرار نکردن نیروهایش به آنها پاداش هایی می دهد.
به تناسب زندگی هایی که در بازی وجود دارد، افراد آزاد سعی می کنند تا جنبش های اعتراضی بر علیه سلطنت به راه بیاندازند و با شماست که یا برای آزادی مبارزه کنید یا اینکه در امنیت و رفاهی که سلطنت برای شما به ارمغان می اورد شریک شوید و از جنگ های داخلی برای ارتقا رتبه خودتان استفاده کنید.
چندین بار در این بازی، از من دعوت شده است تا به جنبش اعتراضی علیه ملکه مارینا، بالاترین امتیاز فعلی نایت هود بپیوندم و برای آزادی مبارزه کنم اما به دلیل امنیت و راحتی و استفاده از مواهب سلطنت، تا به حال دست به این کار نزده ام!
حالا اگر این بازی را در دنیای واقعی پیاده کنیم، می توان محمدرضا شاه را سلطان دانست و سیستم سلطنت را هم سیستم مستقر، و انقلابیون و پدران ما که انقلاب کردند را این جمعی که می خواهند از عهده سلطنت رها شوند، پنداشت. در چنین حالتی کسی که علیه محمدرضا شاه برخاسته است، باید یا به امید زندگی بهتری این کار را انجام داده باشد یا واقعا به کاری که انجام می دهد ایمان داشته باشد. به نظر من پدران و مادران ما به کاری که انجام دادند، ایمان داشتند!
علاوه بر این، به غیر از ماه های پایانی عمر سلطنت در ایران که عموم مردم نیز به صف انقلابیون پیوسته بودند، بقیه سال ها از خرداد ۴۲ به بعد، بیشتر صحنه مبارزه گروه هایی بود که اتفاقا اگر مبارزه نمی کرند، نفع بیشتری از رژیم به آنها می رسید. دانشجویان، روحانیون، بازاریان و طبقه متوسطی که در گروهای مختلف برای براندازی محمدرضا شاه فعالیت می کرد، به شهادت اسناد ساواک و گفته های خودشان جزو ادم های بی کار یا غیر منتفع از حکومت نبودند. شاه حاضر بود برای حفظ سلطنت هر امتیازی را بدهد و سیاست چماق و هویج جزو ارکان سیاست وی بود.
اما اینکه چرا این گروه های اجتماعی به جای لذت بردن از منافع حاصله از سلطنت، نفی سلطنت را انتخاب کردند، نشان از برتر بودن ارزش های معنوی در بین ایشان و ایمان به درست بودن فعالیت هایشان دارد.
دو روز قبل در راه برگشت از همایش شیخ بهایی در مشهد، با یکی از همین پدران نسل ما که هم در انقلاب حضور داشته است و هم در جنگ و هم اکنون در آموزش و پرورش مشغول به کار است، این بحث را پیش کشیدم و او هم ضمن تایید این حرف من گفت که واقعا زمان آنها نترسی خاصی به ایشان تزریق شده بود و انگار واقعا گلوله را نمی دیدند و صدای تیر را نمی شنیدند!
در واقع همه حرفم این است که پدران و مادران ما کاری کردند کارستان!
—————–
در این زمینه تا به حال نوشته ام:
سی سال انقلاب اسلامی ـ ۱ ـ جدایی عمل گرایانه دین از سیاست مورد نیاز است
سی سال انقلاب اسلامی ـ ۲ ـ مدیران روحانی و انقلاب اسلامی
سی سال انقلاب اسلامی ـ ۳ ـ شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما!
سی سال انقلاب اسلامی ـ ۴ ـ کاری که پدران و مادران ما کردند!

دیدگاه از حامد
در دی ۸, ۱۳۸۷ ۱:۱۳ ب.ظ
مثل اینکه اسید سولفوریک تراوشات افکارت زیاد شده برادر سید علی آل پورطباطبایی…
[پاسخ]