هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتینهایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان میکردم، فقط گفتم: خداحافظ.
حسن، فرزندمان به جلو دوید و تو او را در آغوش کشیدی. او برای تو نقاشی کشیده بود. دیدم که تو هم اشکهایت را پنهان کردی. بعد به من نگاه کردی تا حرف دیگری بزنم، اما من فقط گفتم: خداحافظ.
حالا هم که نوار آخرین وصیتهای تو را میبینم، تنها میتوانم با تو خداحافظی کنم.
تو رفتی و من چند ساعت بعد، خبر عملیات استشهادی تو را شنیدم. شنیدم که میگفتند خودت را به قلب ستون نظامی صهیونیستها زدهای و چندین نفر را به هلاکت رساندهای. همان موقع، بغض من ترکید و با خودم گفتم چرا برای بار آخر تو را در آغوش نکشیدم؟ چرا جز خداحافظ چیزی نگفتم؟
همه فکر میکنند که من چه قدر سنگدل هستم، اما من فقط برای این تو را در آغوش نکشیدم که به یاد من نباشی، شاید که دستت هنگام فشردن دکمه انفجار، کمی بلرزد! شاید پایت هنگام دویدن به سوی هدف بلغزد و شاید که نیّتت هنگام ملاقات با پروردگار، خدشه دار شده باشد!
حالا تو رفتهای و من مسؤولیت بزرگ کردن یک شهادت طلب را بر عهده دارم؛ همان طور که پیش از آن، مسؤولیت همسری یک مجاهد، بر دوش من بود.
مطمئنم که تو برای من دعا میکنی تا در این کار نیز موفق باشم و میدانم که هنگام بدرقه حسن نیز جز «خداحافظ»، چیز دیگری نخواهم گفت.
دیدگاه از اسماعیل
در مهر ۵, ۱۳۸۷ ۳:۰۰ ب.ظ
دم شما گرم/ قطره ای در شرف لغزیدن
[پاسخ]