۵ مهر ۱۳۸۷

هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتین‏هایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان می‏کردم، فقط گفتم: خداحافظ.

حسن، فرزندمان به جلو دوید و تو او را در آغوش کشیدی. او برای تو نقاشی کشیده بود. دیدم که تو هم اشک‏هایت را پنهان کردی. بعد به من نگاه کردی تا حرف دیگری بزنم، اما من فقط گفتم: خداحافظ.

حالا هم که نوار آخرین وصیت‏های تو را می‏بینم، تنها می‏توانم با تو خداحافظی کنم.

تو رفتی و من چند ساعت بعد، خبر عملیات استشهادی تو را شنیدم. شنیدم که می‏گفتند خودت را به قلب ستون نظامی صهیونیست‏ها زده‏ای و چندین نفر را به هلاکت رسانده‏ای. همان موقع، بغض من ترکید و با خودم گفتم چرا برای بار آخر تو را در آغوش نکشیدم؟ چرا جز خداحافظ چیزی نگفتم؟

همه فکر می‏کنند که من چه قدر سنگدل هستم، اما من فقط برای این تو را در آغوش نکشیدم که به یاد من نباشی، شاید که دستت هنگام فشردن دکمه انفجار، کمی بلرزد! شاید پایت هنگام دویدن به سوی هدف بلغزد و شاید که نیّتت هنگام ملاقات با پروردگار، خدشه دار شده باشد!

حالا تو رفته‏ای و من مسؤولیت بزرگ کردن یک شهادت طلب را بر عهده دارم؛ همان طور که پیش از آن، مسؤولیت همسری یک مجاهد، بر دوش من بود.

مطمئنم که تو برای من دعا می‏کنی تا در این کار نیز موفق باشم و می‏دانم که هنگام بدرقه حسن نیز جز «خداحافظ»، چیز دیگری نخواهم گفت.



نظرات

دیدگاه از اسماعیل
در مهر ۵, ۱۳۸۷ ۳:۰۰ ب.ظ

دم شما گرم/ قطره ای در شرف لغزیدن :)

[پاسخ]


دیدگاه از فرزاد زمانی
در مهر ۵, ۱۳۸۷ ۳:۰۴ ب.ظ

سید جان! من اشتباه می بینم یا واقعا این پستت بهم ریخته! کلی کد بالاشه!

[پاسخ]


دیدگاه از سیدعلی
در مهر ۵, ۱۳۸۷ ۷:۰۸ ب.ظ

فرزاد جان درست دیدی اخوی! این رو برای انتشار اتوماتیک گذاشته بودم، الان دیدم، اصلاحش کردم :)

[پاسخ]


دیدگاه از تمنا
در آبان ۷, ۱۳۸۷ ۱:۴۰ ب.ظ

سلام خوشحال میشم در باره داستان جدیدم نظرتون رو بدونم (مارمولک سلطان جنگل)

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید





 
 
 

web analytics