۴ مهر ۱۳۸۷

۶۰ سال از اشغال فلسطین می گذرد، ۶۰ سال که این زخم ناجور بر تن ما مانده است و از ناسور شدن نیز گذشته است. اما در برابر این اشغال چه کرده ایم؟ اگر در فلسطین عده ای سنگ هایشان را بر سر غاصبان فرو می ریزند، من تکه سنگ های مجازی ام را با قلمم که این روزها برای من و امثال من سلاح شده است، بر سر غاصبان حق فرو ریخته ام و می ریزم.

گشتم و چند نوشته از قدیم که این ور و آن ور برای فلسطین و اشغال آن نوشته بودم را پیدا کردم، نثرشان قدیمی است و ناپخته اما اینها بخشی از تکه سنگ های مجازی ای هستند که برای آزادی فلسطین پرتاب کرده ام و حالا دوباره پرت می کنمشان!

بگذار کمکت کنم

«… و به همسرم توصیه می‏کنم فرزندمان را نیز آن چنان تربیت کند که اگر چه در فلسطین به دنیا نیامده است، امّا وطن اول خود را هیچ‏گاه از یاد نبرد…»

تصویر را نگه می‏داری و نوار را درمی‏آوری. شماره روی نوار را می‏خوانی و از بین پرونده‏ها، یکی را برمی‏داری.

می‏خوانی: نام… اما از خودت می‏پرسی مگر فرقی هم می‏کند. این بیست و سومین نواری است که امروز دیده‏ای و همه، بیش و کم یکسان توصیفه کرده‏اند که فرزندانشان را آنچنان تربیت کنند که ترس را در دل تو و فرزندانت همیشه باقی بگذارند.

بگذار کمک کنم.

تنها تو نیستی که این نوارها را بررسی می‏کنی. صدها و شاید هزاران نفر مثل تو، در سرتاسر زمین، هر بار که عملیات شهادت طلبانه‏ای انجام می‏شود، با دقت به نوار وصیت‏های همرزمان من نگاه می‏کنند؛ از روی حالت‏ها و گفته‏های آن‏ها تحلیل می‏کنند؛ نشانه‏شناسی؛ موقعیت جغرافیایی و حتی از تحلیل کلمه به کلمه مفاد وصیت نامه نیز غفلت نمی‏کنند، شاید که عملیات‏های بعدی را پیش بینی کنند.

فقط تو نیستی که خوابت می‏آید. چشم‏هایت قرمز شده است. امروز از نوار اول تا بیست و سومی، با خودت فکر کرده‏ای که مگر ممکن است کسی جان خودش را فدا کند تا حتی یک وجب از خاکش را پس بگیرد و حتی وصیت کند که فرزندش نیز به راه او برود؟

بگذار باز هم کمکت کنم.

این پرسش را فقط تو از خودت نمی‏پرسی. تحلیل‏گران نظامی بسیاری با همین پرسش مرده‏اند. مشکل تو و امثال تو این جاست که فکر می‏کنی پس از مرگ، هیچ چیز دیگر در انتظار تو نیست. فقط اگر همین یک مشکل به ظاهر ساده را حل کنی، می‏فهمی که چرا حنظله، همان پرونده شماره ۲۳، این چنین وصیت می‏کند.

نوارها را جمع می‏کنی. مثل این‏که فکری به خاطرت رسیده است. پیش از این‏که حتی این فکر به ذهن تو بیاید، آن را می‏دانم.

به این فکر تو باید از ته دل خندید.

نقشه کشیده‏ای که یکی از رهبران ما را ترور کنی.

تلفن را برمی‏داری و به آن سوی خط دستور می‏دهی تا کسی را ترور کنند.

شاد و خوشحال شده‏ای، اما متأسفم! باز هم باید کمکت کنم.

باید به یاد بیاوری که این نخستین بار نیست که کسی را ترور می‏کنید. تو و مافوق‏هایت، هر از چندی، یکی را انتخاب می‏کنید و به هر اسمی، به اسم حقوق بشر، به اسم دفاع مشروع و یا حتی بی‏شرمانه بی‏هیچ توضیحی او را به شهادت می‏رسانید.

اما مگر بعد از این، کس دیگری برنخاسته است و پرچم مبارزه روی زمین مانده است؟

باز هم به سراغت خواهم آمد، در حالی که تو از درماندگی و عجز، به گریه افتاده‏ای و همرزمان من، این بار به سراغ خودت آمده‏اند.



نظرات

دیدگاه از مهر آوه
در مهر ۷, ۱۳۸۷ ۱۱:۴۷ ق.ظ

سلام خوب بود اما مثل همیشه ، مثل همه فقط از یه دید به فلسطین و فلسطینیها نگاه کردید

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید





 
 
 

web analytics