۶۰ سال از اشغال فلسطین می گذرد، ۶۰ سال که این زخم ناجور بر تن ما مانده است و از ناسور شدن نیز گذشته است. اما در برابر این اشغال چه کرده ایم؟ اگر در فلسطین عده ای سنگ هایشان را بر سر غاصبان فرو می ریزند، من تکه سنگ های مجازی ام را با قلمم که این روزها برای من و امثال من سلاح شده است، بر سر غاصبان حق فرو ریخته ام و می ریزم.
گشتم و چند نوشته از قدیم که این ور و آن ور برای فلسطین و اشغال آن نوشته بودم را پیدا کردم، نثرشان قدیمی است و ناپخته اما اینها بخشی از تکه سنگ های مجازی ای هستند که برای آزادی فلسطین پرتاب کرده ام و حالا دوباره پرت می کنمشان!
بگذار کمکت کنم…
«… و به همسرم توصیه میکنم فرزندمان را نیز آن چنان تربیت کند که اگر چه در فلسطین به دنیا نیامده است، امّا وطن اول خود را هیچگاه از یاد نبرد…»
تصویر را نگه میداری و نوار را درمیآوری. شماره روی نوار را میخوانی و از بین پروندهها، یکی را برمیداری.
میخوانی: نام… اما از خودت میپرسی مگر فرقی هم میکند. این بیست و سومین نواری است که امروز دیدهای و همه، بیش و کم یکسان توصیفه کردهاند که فرزندانشان را آنچنان تربیت کنند که ترس را در دل تو و فرزندانت همیشه باقی بگذارند.
بگذار کمک کنم.
تنها تو نیستی که این نوارها را بررسی میکنی. صدها و شاید هزاران نفر مثل تو، در سرتاسر زمین، هر بار که عملیات شهادت طلبانهای انجام میشود، با دقت به نوار وصیتهای همرزمان من نگاه میکنند؛ از روی حالتها و گفتههای آنها تحلیل میکنند؛ نشانهشناسی؛ موقعیت جغرافیایی و حتی از تحلیل کلمه به کلمه مفاد وصیت نامه نیز غفلت نمیکنند، شاید که عملیاتهای بعدی را پیش بینی کنند.
فقط تو نیستی که خوابت میآید. چشمهایت قرمز شده است. امروز از نوار اول تا بیست و سومی، با خودت فکر کردهای که مگر ممکن است کسی جان خودش را فدا کند تا حتی یک وجب از خاکش را پس بگیرد و حتی وصیت کند که فرزندش نیز به راه او برود؟
بگذار باز هم کمکت کنم.
این پرسش را فقط تو از خودت نمیپرسی. تحلیلگران نظامی بسیاری با همین پرسش مردهاند. مشکل تو و امثال تو این جاست که فکر میکنی پس از مرگ، هیچ چیز دیگر در انتظار تو نیست. فقط اگر همین یک مشکل به ظاهر ساده را حل کنی، میفهمی که چرا حنظله، همان پرونده شماره ۲۳، این چنین وصیت میکند.
نوارها را جمع میکنی. مثل اینکه فکری به خاطرت رسیده است. پیش از اینکه حتی این فکر به ذهن تو بیاید، آن را میدانم.
به این فکر تو باید از ته دل خندید.
نقشه کشیدهای که یکی از رهبران ما را ترور کنی.
تلفن را برمیداری و به آن سوی خط دستور میدهی تا کسی را ترور کنند.
شاد و خوشحال شدهای، اما متأسفم! باز هم باید کمکت کنم.
باید به یاد بیاوری که این نخستین بار نیست که کسی را ترور میکنید. تو و مافوقهایت، هر از چندی، یکی را انتخاب میکنید و به هر اسمی، به اسم حقوق بشر، به اسم دفاع مشروع و یا حتی بیشرمانه بیهیچ توضیحی او را به شهادت میرسانید.
اما مگر بعد از این، کس دیگری برنخاسته است و پرچم مبارزه روی زمین مانده است؟
باز هم به سراغت خواهم آمد، در حالی که تو از درماندگی و عجز، به گریه افتادهای و همرزمان من، این بار به سراغ خودت آمدهاند.
دیدگاه از مهر آوه
در مهر ۷, ۱۳۸۷ ۱۱:۴۷ ق.ظ
سلام خوب بود اما مثل همیشه ، مثل همه فقط از یه دید به فلسطین و فلسطینیها نگاه کردید
[پاسخ]