۴ مهر ۱۳۸۷

یک روز که آسمان از همیشه آبی‏تر باشد و خورشید از هر روز درخشنده‏تر، تو از میان کرت‏های کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان می‏گذری، به مرز می‏رسی و بی‏این‏که هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن می‏گذری.

آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را هدف بگیرد، سنگر، خالی و متروک افتاده است و شرم سال‏ها به مانند گرد و خاک بر روی گونی‏هایش نشسته است.

روزی که تو برمی‏گردی، سنگ‏های کنار جاده برای بار اول می‏خندند. دیگر نیازی نیست که آنها را پرتاب کنی تا با خشم، بر سر و روی غاصبان وطنم ببارند.

پاهای کوچکت از روی خاکریزهای بزرگ و دیوارهای بِتُنی می‏گذرند و به سوی سرزمین پدری، سرازیر می‏شوند. در شناسنامه‏ات به دروغ نوشته‏اند متولد بیروت، صنعا، تهران، منامه؛ اما روزی که برمی‏گردی، مامور ثبت با لبخند می‏نویسند: متولد قدس.

کشتزارهای زیتون، مدت‏هاست که سیراب نشده‏اند.

روزی که تو برمی‏گردی، خاک تشنه، جشن تولد دوباره‏اش را برگزار می‏کند.

چشمه‏های جوشانی که با دست‏های پینه بسته پدران تو جوشیدن گرفته بودند و حالا خشکیده‏اند، دوباره می‏جوشند.

روزی که تو برمی‏گردی، من در دروازه‏های قدس، به استقبالت می‏آیم.

جنگیده‏ایم تا وطن تو را آزاد کنیم.

—–

در همین زمینه از نویسنده این وبلاگ بخوانید:

برای فلسطین: یکم: ـ بگذار کمکت کنم

برای فلسطین: دوم ـ بر می گردیم زیتون بچینیم!



نظرات

دیدگاه از مهدی سعیدی
در مهر ۴, ۱۳۸۷ ۵:۲۲ ب.ظ

سلام
خب بحث رو خیلی جزئی کردید در اینجا
که این دید هم برای خودش جای تامل دارد و قشنگ بود
اما به قول همیشگی روز قدس روز اسلام است…
یا علی
ارادت

[پاسخ]


دیدگاه از تمنا
در مهر ۷, ۱۳۸۷ ۳:۳۱ ب.ظ

سلام داستان هدیه ای برای خالد نگرانی یک کودک فلسطینی از آینده برادر مبارزش است . منتظر پیشنهادات و انتقاداتتان هستم

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید