یک روز که آسمان از همیشه آبیتر باشد و خورشید از هر روز درخشندهتر، تو از میان کرتهای کشتزارهای «شبعا» در جنوب لبنان میگذری، به مرز میرسی و بیاینکه هیچ اسرائیلی برای ورود به وطنت گذرنامه بخواهد، از آن میگذری.
آن روز هیچ کس در سنگر لب مرز نیست تا از روی تفریح، پاهای تو را هدف بگیرد، سنگر، خالی و متروک افتاده است و شرم سالها به مانند گرد و خاک بر روی گونیهایش نشسته است.
روزی که تو برمیگردی، سنگهای کنار جاده برای بار اول میخندند. دیگر نیازی نیست که آنها را پرتاب کنی تا با خشم، بر سر و روی غاصبان وطنم ببارند.
پاهای کوچکت از روی خاکریزهای بزرگ و دیوارهای بِتُنی میگذرند و به سوی سرزمین پدری، سرازیر میشوند. در شناسنامهات به دروغ نوشتهاند متولد بیروت، صنعا، تهران، منامه؛ اما روزی که برمیگردی، مامور ثبت با لبخند مینویسند: متولد قدس.
کشتزارهای زیتون، مدتهاست که سیراب نشدهاند.
روزی که تو برمیگردی، خاک تشنه، جشن تولد دوبارهاش را برگزار میکند.
چشمههای جوشانی که با دستهای پینه بسته پدران تو جوشیدن گرفته بودند و حالا خشکیدهاند، دوباره میجوشند.
روزی که تو برمیگردی، من در دروازههای قدس، به استقبالت میآیم.
جنگیدهایم تا وطن تو را آزاد کنیم.
—–
در همین زمینه از نویسنده این وبلاگ بخوانید:
برای فلسطین: یکم: ـ بگذار کمکت کنم
برای فلسطین: دوم ـ بر می گردیم زیتون بچینیم!

دیدگاه از مهدی سعیدی
در مهر ۴, ۱۳۸۷ ۵:۲۲ ب.ظ
سلام
خب بحث رو خیلی جزئی کردید در اینجا
که این دید هم برای خودش جای تامل دارد و قشنگ بود
اما به قول همیشگی روز قدس روز اسلام است…
یا علی
ارادت
[پاسخ]