۱ مهر ۱۳۸۷

یادم می آید چند سال قبل، خواهر ۹ ساله ام، به روال همیشه دفتر انشاء اش را آورد و از من خواست تا برایش انشاء بگویم و او بنویسد. موضوع انشاء کم و بیش دیگر برایم تکراری شده بود: دفاع مقدس! جملات آن انشاء کوتاه این طور شروع می شدند: “جنگ! چه کلمه وحشتناکی، مرگ را در اذهان تداعی می کند و خرابی و آوارگی را برای بازماندگان به ارمغان می آورد.”

خواهرم به خلاف همیشه، نمره دلخواهش را از آن انشاء به دست نیاورد، معلم جوانشان تاب جمله اول انشاء را نیاورده بود و جلوی خواندن انشاء را گرفته بود. خوشبختانه در جامعه ای آزاد زندگی می کردیم و می کنیم و به خلاف نظر دیگران، کسی نقطه ای منفی در کارنامه خواهرم نگذاشت چرا که هنوز کودک بود.

اما جنگ برای من که تجربه نسبتا نزدیکی از آن داشته ام، همیشه مسأله بوده است. تجربه ام باعث شده است تا از نزدیک آن چه که زیبایی های جنگ خوانده می شود و لفظ مقدس را برای آن به ارمغان می آورد، لمس کرده باشم و دغدغه فکری ام باعث مطالعه درباره جنبه های دیگر جنگ و نگاه کردن از دید یک ناظر خارجی به آنچه جنگ ایران و عراق خوانده می شود، شده است.

مدرسه ای که در دوران ابتدایی در آن درس می خواندم، زیر نظر بنیاد شهید بود. دبستان مالک اشتر در چهارراه غفاری قم، جایی که دیگر وجود ندارد و در مدرسه شاهد بزرگتری ادغام شده است. کلاس اول را در یک سال مانده به پایان جنگ آغاز کردم، ۱۳۶۶٫

خاطره هایی هستند که شاید خیلی های دیگر هم داشته باشند، پدر که در خانه دیگر نبود و نامه هایی با کاغذهای پلنگی و بدون پاکت (خود نامه، پاکت هم بود) که بعضی هاشان قبلا باز شده بودند، عید یکی از سال های دوران کودکی که در حرم حضرت معصومه (س) در خاموشی مطلق برگزار شد، نخستین موشکی که به قم شلیک شد (من تهران بودم، به همین خاطر خوب یادم می آید که پدرم خبر از شلیک موشک به جای بمباران هوایی داد)، بمباران بازار قم، شهادت معلم پرورشی امان، که به سادگی از راهروهای مدرسه درآمد و به عکسی روی دیوار تبدیل شد.

قصدم تکرار خاطرات نیست ولی خاطرات هجوم می آورند. درک کردن این نکته که چرا به جای پدر، باید با مادرم به مدرسه بروم، واقعا کار سختی بود. و اینکه معلمان من و چند نفر دیگر را که پدرمان زنده بود در مدرسه نگه داشت (از کلاس ۲۳ نفری فقط ۵ نفر!) و از ما خواست که دیگر در جلوی بقیه اسمی از پدرمان نبریم، یا بگوییم خانواده امان یا به سادگی دروغ بگوییم: مادرمان!

جنگ بود!

وقتی که یک موشک در سه راه سجادیه قم، نزدیک به ۴۰ نفر را در یک لحظه کشت که یکی شان خاله پیر مادربزرگم بود، با خودم در عالم بچگی فکر می کردم که مگر خاله مادربزرگ من چه کرده است که باید کشته شود؟

باز هم هست، این جنگ ادم هایی زیادی را برده است و خاطرات زیادی برای من باقی گذاشته است.

محمد صفایی، پسر بزرگ استاد مرحوم پدرم، علی صفایی حائری معروف به ع – صاد را خیلی خوب به خاطر می آورم. وقتی در خانه استاد جمع می شدیم، وظیفه او بود که ما بچه های کوچک را جمع کند و برایمان حرف بزند تا جلوی صحبت های پدرش را نگیریم و اصطلاحا توی دست و پا نباشیم. محمد در کربلای پنج رفت، به توصیه پدری که سال ها بعد در دادگاه ویژه روحانیت به جرم های واهی ای محاکمه شد و بر سرش رفت آنچه که بعضی می دانند و بماند.

تجربه تعویض مدرسه را در میانه سال تحصیلی در همین جنگ تجربه کردم، مدرسه های شهرهای بزرگ تعطیل شد، و من به همراه مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام به مهمانی مادربزرگ و پدربزرگ مادری در ابیانه رفتیم. من را به مدرسه ده فرستاند، با کتابی که (کتاب هایم را در قم جا گذاشته بودم) مادربزرگم از انبار کتاب های پاره مدرسه پیدا کرد، با هم کلاسی هایی که دنیاشان تا آن موقع همان ده بود و هم بازی هایشان هم و حالا آسمان باز شده بود و چند هم کلاسی از شهر به میان آنها انداخته بود.

تجربه کلاس درس مختلط برای من به همان موقع بر می گردد، تجربه ای چند ماهه که بعدها در دانشگاه و جاهای دیگر کمکم کرد تا دخترها را به عنوان هم کلاسی و همکار ببینم نه با دید جنسیتی و به من فهماند که دختر و پسر می توانند هم کلاسی باشند.

جنگ بود و تمام شد و خاطره ها و تجربه هایش باقی ماند.

دانشگاه بزرگی بود که حتی برای نوآموز کوچکی چون من هم چیزهای کوچکی داشت.

* * *

این ها برخوردهای اولیه من بودند، می خواستم به در این پست اول، وارد بحث های دیگر بشوم ولی دیدم این تجربه های جنگی! من باید نوشته شوند تا سنگینی اشان از روی قلمم برداشته شود و بتوانم فارغ از تاثیر آنها از جنگ بنویسم.

برای اینکه درست بنویسم، سلسله پست های جنگی ام را براساس طرح زیر ادامه می دهم:

۱٫ برخوردهای اولیه (که پست فعلی است)

۲٫ چرا جنگ شروع شد ـ در این پست به این می پردازم که عوامل شکل دهنده جنگ چه بودند و چگونه همه راه ها بسته شد و جنگی این چنین طولانی اتفاق افتاد.

۳٫ چه کسی جنگ را شروع کرد؟ ـ در این پست به معرفی متجاوز می پردازم، نشانه های حمله عراق به ایران و اینکه بالاخره بر سر معرفی متجاوز چه آمد؟

۴٫ چرا جنگ ادامه پیدا کرد؟ ـ این پست مربوط به ادامه جنگ بعد از سال اول است، چرا که هیچ یک از طرفین در ابتدا فکر نمی کردند این جنگ با سابقه برخوردهای قبلی ایران و عراق این قدر طول بکشد

۵٫ جنگ بعد از فتح خرمشهر ـ این پست تلاش می کند به سوالی که امروز همگانی شده است، پاسخ بدهد و شاید پاسخ من برای برخی از دوستانم دلپذیر نباشد.

۶٫ چه کسانی طرف ایران بودند؟ ـ از عنوانش پیداست که به حامیان ایران در جنگ می پردازد.

۷٫ چه کسانی با عراق بودند؟

۸٫ سال های پایانی جنگ  ـ اسال هایی که بیشتر در هاله ای از ابهام فرو رفته اند، سال هایی که دو طرف بیشترین کشته ها را دادند.

۹٫ قطعنامه، آبی که بر آتش جنگ ریخته شد و ماجراهای بعد آن ـ پستی که عنوانش معلوم است از چه صحبت می کند.

اگر دوستان درباره نحوه چینش پست ها پیشنهادی دارند، بسم الله! ضمنا پست های متقابلی که پاسخ به نوشته های احتمالی دوستان باشد را نیز منتشر می کنم و اسمشان را از الان پست های جنگی جانبی می گذارم!.

اگر به سرعت می خواهید بدانید که اینجا چه خبر است، باید بگویم:

گفتگو از اینجا شروع شده است، وقتی سمیه توحید لو می پرسد: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟

بحثی هم در فرند فید بر سر این پست در می گیرد که کمانگیر در غیاب خانم توحیدلو میدان دار است. اگر چه کمانگیر در ادامه، پستی می نویسد کمانگیر معتقد است که باید اجازه داد پدیده جنگ درست تحلیل شود و پرسیده است: به این ترتیب، این سوال کاملا منطقی است که با بزرگداشت ِ روز آغاز جنگ آیا به این ذهنیت دامن نمی زنیم که “با شروع جنگ درهای بهشت باز شد”؟

امید حسینی نیز در آهستان چنین نوشته است: آیا این بدن های پاره پاره بزرگداشت نمی خواهند؟

محمد الیاس اما در واژگون این گونه بحث را ادامه داده است: جنگ و صلح در قاموس مجاهدان و عافیت طلبان

بحث می کنیم! پیش می رویم!

*با توجه به نظر جناب کمانگیر، اصلاح کردیم!



نظرات

دیدگاه از کمانگیر
در مهر ۱, ۱۳۸۷ ۵:۴۵ ق.ظ

رفیق من صادقانه سرزنش نکردم. ببخشید.

[پاسخ]


دیدگاه از کمانگیر
در مهر ۱, ۱۳۸۷ ۸:۳۲ ق.ظ

آقایی برادر.

[پاسخ]


دیدگاه از فرزاد زمانی
در مهر ۱, ۱۳۸۷ ۳:۴۲ ب.ظ

خیزران عزیز! مطلب من هم در این مورد پابلیش شد! مشتاق نظرات شما جهت ادامه بحث هستم!
http://bizbloger.wordpress.com/2008/09/22/why-we-need-to-remember-begining-of-iran-iraq-war/

[پاسخ]


دیدگاه از شیروا
در مهر ۱, ۱۳۸۷ ۳:۵۳ ب.ظ

خیزران عزیز. خوشحالم که گوشه‌هایی از جنگ شخصی‌ خودت را نوشتی و خواندم. آن‌چه که من از پرداختن به جنگ دیده‌ام. چه در عالم کتاب‌ها و روزنامه‌ها و سخنرانی ها و چه در عالم نت چیزی جز روایتی بسیط و در پی قضاوت نبوده است. من به خودم حق می‌دهم که به این روایت‌ها مشکوک باشم و با تردید به استقبالشان بروم “در این مورد در وبلاگم بیشتر توضیح داده‌ام” به نظر من خلاصه کردن جنگ در خاکریز و سنگر و نامه ها‌ی حکومتی و اعتراض نامه‌های غیر حکومتی اکنون به بن‌بست رسیده. باید که با گذشت این همه سال به جنگ نگاهی عمیق‌تر داشت اما لوازم این نگاه برای یک محقق وجود دارد؟ از نظر من اگر می خواهی همان روایت بسیط را تکرار کنی بهتر است که ننویسی. با آن آشنائیم و فارغ از تایید یا رد آن بگویم آن قصه‌ای که سال‌هاست در گوش ما تکرار شده و دیگر تکراری شده. بهتر است قصه‌های جدید بگوییم. جنگ خودت را روایت کن شاید که سودی برسانی به پژوهشگری. مخلصیم.

[پاسخ]


دیدگاه از صندوقک
در مهر ۲, ۱۳۸۷ ۱۰:۱۸ ق.ظ

پناهگاههی سیمانی در خیابانها را هیچ وقت دوست نداشتم . خیلی چیزهای دیگر را هم دوست نداشتم . همیشه می ترسیدم برادرم را ببرند و…

[پاسخ]


دیدگاه از محمد
در مهر ۱۲, ۱۳۸۷ ۶:۱۳ ق.ظ

سلام
دلیل بزرگ کردن خانم توحیدلو چیه
اینقدر تو وبلاگها ازش نقد کردید که ناخودآگاه بزرگ شد
اصلا ارزشش رو نداره که ازش بحث کنید
محمد مهدوی سردبیر سولدوز

[پاسخ]


دیدگاه از علیرضا
در مهر ۱۳, ۱۳۸۷ ۴:۰۳ ب.ظ

سلام
حرفم مخالفت با حرفت نیست اما تو که هنوز جرات نداری در وبلاگت از چند تا آخوند انتقاد کنی عمرا بتوانی پدیده ای مانند جنگ را بررسی کنی . یقیین دارم اینبار هم می آیی اراجیفی را که بقیه به خورد ما داده اند قرقره می کنی و باز به خورد ما می دهی.
عید مبارک
یا علی

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید