۳۰ شهریور ۱۳۸۷

گاهی اوقات به افرادی بر می خورم که دوست دارم با آنها همکار باشم. اشتباه نکنید! منظورم این نیست که دوست دارم با آن افراد ارتباط داشته باشم و می خواهم برای شروع یا ادامه یک ارتباط، همکارشان شوم؛ نه، منظورم دقیقا این است که گاهی من یا شما ادم هایی را می بینیم و می خواهیم با این آدم ها کار کنیم.

(ادامه…)

۱۷ شهریور ۱۳۸۷

royaye_namomken.jpgاینکه موقع خواندن کتابی گریه کنم، زیاد پیش می آید. نویسنده های زیادی این هنر را داشته اند که با تصویر کردن غم ها یا شادی های انسانی یا حتی حیوانی، من را بگریانند. شاید اصلا اشک هایم آماده ریخته شدن هستند. اما بعضی کتاب ها، عنصر گریه آورشان را توی مغز من می کارند و باعث می شوند که در زمان و مکانی دیگر هم با یادآوری تصاویری که خلق کرده اند، اشک هایم در بیانند. دیشب یکی از این کتاب ها را در میانه هیاهوی مهمانی و بازی فوتبال ایران و عربستان خواندم، کتابی که به حادثه ناگوار قتل عام روشنفکران چینی در میدان تیان آن من (صلح آسمانی) پکن اشاره داشت: رویای ناممکن لی جون (ادامه…)

۱۰ شهریور ۱۳۸۷


1.       روزهای اول انقلاب یادم نیست. در واقع آن روزها اصلا در این دنیا نبوده ام و طبیعتا نمی توانم چیزی را به یاد بیاورم. اما شاهد خاموشی وجود دارد که به فرمایش امام علی (ع) حرف های زیادی برای گفتن و درس های زیادی برای آموزاندن دارد. خاطرات شفاهی، روزنامه ها، گزارشات بایگانی شده، کتاب های نوشته شده و مقالات روزنامه ها سرشار از نکاتی است که تاریخ سال های ابتدای انقلاب را بازگو می کند و به من این فرصت را می  دهد که روزهای نخست انقلاب را در ذهنم بازسازی کنم. (ادامه…)

۷ شهریور ۱۳۸۷

tehran-qom-free-way.jpgاین روزها و روزهای قبلش مجبور بودم زیاد بین تهران و قم تردد کنم، ان هم در حالی که بیشتر مواقع خودم راننده بودم. تجربه خوبی نیست وقتی که پشت فرمان ماشین نشسته ای و عقربه کیلومتر شمار روبرویت می گوید که ۵۰ کیلومتر رفته ای و هنوز کیلومترهای زیاد دیگری مانده است….

(ادامه…)

۱ شهریور ۱۳۸۷

همه ادعا می کنند که منتظر شما هستند، صبح های جمعه دعای ندبه اشان دنیا را بر می دارد و شب های چهارشنبه جمکران را پر می کنند، اما اگر ناغافل یک روز بهشان سلام کنی، هیچکدام سلام شما را جواب نمی دهند، سرهایشان در گریبان این روزمرگی نیامدنت فرو رفته است. (ادامه…)