۴ بهمن ۱۳۹۰

بحران اقتصادی در جهان، شوخی نیست، این روزها که این بحران بالاخره به مملکت ما هم رسیده است و با گرانی فزاینده و تعطیلی صنایع و ورشکستگی شرکت ها دست و پنجه نرم می کنیم، می فهمیم که معنی بحران اقتصادی چیست!

 

حالا اگر وسط این گرانی ها و کمبودها، یکی از نمایندگان مجلس پیشنهاد کند یک کشتی تفریحی ۱۵۰ میلیارد تومنی برای رییس جمهور بخریم و به مناسبت آغاز هشتمین سال ریاست جمهوری اش به ایشان هدیه بدهیم، چه بازتابی در بین ملت دارد؟ آن هم ملتی که حداقل دستمزدشان ۳۳۰ هزار تومان است؟ قطعا چنین پیشنهاد احمقانه ای اصلا جای طرح پیدا نمی کند.

 

این پیشنهاد احمقانه به نظر می رسد و حتی امکان طرحش در ایران فراهم نیست، اما در مملکت قانونمند و مترقی و دموکراتیک سلطنتی! بریتانیای کبیر، یک عضو دولت، مشابه چنین پیشنهادی را مطرح کرده است تا برای ملکه اشان به مناسبت ۶۰ امین سال آغاز سلطنتش، یک کشتی تفریحی سلطنتی به مبلغ ۶۰ میلیون پوند (ضرب در ۲۵۰۰ تومان کنید!) بخرند و به ایشان هدیه بدهند.

 

واکنش رییس دولت انگلستان، آقای کامرون هم جالب است. وی از این پیشنهاد خوشش آمده است! یعنی سر و جان فدای ملکه، پول مالیات دهندگان که اشکالی ندارد.

 

البته هر سال در سالگرد به تخت نشستن ملکه انگلستان، کشورهای ممالکت تحت انقیاد ایشان، هدایایی را تقدیم می کنند. انگلستان به کنار، استرالیا و کانادا و چندین و چند کشور دیگر، شرف حضور پیدا می کنند و سر به آستان ملکه می سایند و هدیه ای به رسم تشکر از وجود ایشان بر اریکه سلطنت پیشکش می کنند و هر که هدیه اش بیشتر، مقرب تر درگاه. احتمالا دولت انگلستان با این پیشنهاد می خواهد گوی سبقت در پاچه خواری ملکه را برباید و خود را خاضع ترین دولت نسبت به این درگاه نشان دهد.

 

آدم دولتمردان کشورهای دیگر را می بیند، به دولتمردان کشور خودش امیدوار می شود!

 

پی نوشت: یک میلیون پوند از هزینه این کشتی را حتما از خسارتی که به خاطر حمله مشتی ناآگاه به سفارتشان در تهران مطالبه کرده بودند، تامین می کنند.

۲ بهمن ۱۳۹۰

ظاهرا سوزش اشغال سفارت انگلستان در تهران آن قدر برای اربابان سابق دنیا، یعنی انگلیسی ها شدید بوده است که برای جبران آن در لندن دست به تلافی زده اند و بعد از مدت ها کش و قوس و اذیت کردن، که خاص سیستم حقوقی و قضائی انگلستان است، مجوز پرس تی وی را لغو کرده اند.

 

من قبلا موضعم را درباره اشغال سفارت انگلستان گفته ام و مخالفت خودم را ابراز کرده ام. ولی به هر حال این کار باعث ناراحتی دوستان انگلیسی شد و به فکر این افتادند که ضربه را از کجا باید وارد کنند. 

 

پرس تی وی مدتها بود که در انگلستان خار چشم بود و بالاخره باید این خار چشم را می کندند. استدلال های حقوقی به کار رفته و رویه اعمال شده خاص پرس تی وی، همان رویه حقوقی معمول انگلیسی هاست که همچنان خودشان را آقای دنیا می دانند. احتمالا برای کشف این که چطور می توانند یک رویه حقوقی بر علیه پرس تی وی ایجاد کنند، وکلایی با دستمزد ساعتی هزاران پوند استخدام کرده اند و آنها در نهایت به استدلال نیم بندی رسیده اند!

 

بر این اساس اگر پرس تی وی می خواست در انگلستان بماند، باید مدیریت شبکه را به انگلستان انتقال می داد و یا ناظرینی از انگلستان برای نظارت بر مدیریت شبکه در ایران حاضر می شدند! یکی نیست بگوید این استدلال را از کجایتان درآورده اید! آیا جرات می کنید برای شبکه های اروپایی و امریکایی هم این استدلال را به کار ببرید؟

 

این استدلال با قوانین اتحادیه اروپا نیز در تناقض است. در واقع چنین رویه ای در صورت شکایت به دادگاه اروپایی حقوق بشر قابل شکستن است اما انگلیسی ها می دانند که این دادگاه، یک پروسه زمانبر است و حکم غیر الزام آورش برای انگلستان قابل شکستن است. این یعنی یکه تازی دولت انگلستان را مخالفی نیست.

 

به نظر من بهتر است مدیر کل رسانه های خارجی وزارت ارشاد، آقای آقاجری، نسبت به در پیش گرفتن چنین رویه ای در مورد دفتر بی بی سی در ایران اقدام کند. بالاخره بی بی سی هم یک شبکه تلویزیونی دارد که اتفاقا درباره ایران مدام اخبار نادرست و جهت دار منتشر می کند و به استناد قوانین فعلی ایران، جمع کردن جل و پلاس آنها از تهران، کار آسانی نیست. 

 

هیچ چیز دم و دستگاه این روباه پیر را بیش از قطع کردن اعصاب ارتباطی اش اذیت نمی کند.

۳۰ دی ۱۳۹۰

دقیقا نمی دانم از کی وبلاگ نویسی را شروع کرده ام. نه اینکه یادم نباشد یا وبلاگ اولیه ام مثل خیلی ها در پرشین بلاگ موجود نباشد، چرا هست ولی از آنجایی که یک بار این وبلاگ به خاطر احضار به دادگاه ـ که البته مربوط به این وبلاگ نبود ـ پاک شده است، تاریخی که روی اولین پست وبلاگم پس از دوباره ساخته شدن قرار دارد، ۲۶ تیرماه ۱۳۸۲ است. هشت سال و اندی پیش.

 

همیشه دوست داشتم در فضای مجازی با هویت خودم حضور داشته باشم. نقش کسی را بازی نکنم. من باشم و اسم حقیقی ام و خود واقعی ام. با همان علائق و دوست داشتن ها و حرف ها. همان حرف هایی که در فضای حقیقی هم می زدم و می زنم و باعث می شود نگاه خیلی ها ـ بیشتر آن دسته که اسم خودشان را … می گذارند ـ به من ابزاری باشد. یعنی به من عنوان ابزاری نگاه می کنند که در بعضی از مواقع به کارشان می آیم ولی جزوشان نیستم. اینها من را و دیگران را با این ملاک که چقدر مثل آنها فکر می کنند، می سنجند. اگر حتی یک لحظه هم باشد که مثل آنها فکر نکنی، جزو دسته ای دیگر طبقه بندی می شوی. دسته دیگری که حالا خیلی بزرگ شده است.

 

من البته از کنار اینها با لبخند ـ خواه روی لبم و خواه در ذهنم ـ گذشته ام. هر چه که درباره من قضاوت کنند، اثری روی آنچه من در درون هستم نمی گذارد پس چرا خودم را با این قضاوت ها درگیر کنم؟ قضاوت هایی را که دوست دارم بشنوم، دیگرانی می گویند که خودم دوست دارم نگاهشان به من ابزاری باشد. ابزاری برای وقتی که دلتنگ هستند، وسیله ای برای رفع ناراحتی.

 

اینهایی که به من و امثال من نگاه ابزاری دارند ـ و کم هم نیستند ـ اگر فقط نوع نگاهشان فرق کند، مهم نیست. بالاخره آن ور میز نشسته اند و می توانند دسته بندی کنند. درجه یک، درجه دو، درجه ۳ و الی آخر. اما وقت هایی می شود که این آدم ها فقط به دسته بندی کردن قانع نیستند.

 

وقت هایی می شود که این آدم ها به سراغ حریم شخصی آدم می‌آیند. استاد پدرم جایی می گفت ـ نقل با مقداری تغییر ـ که اگر فرار کنی و سر قلل مرتفع هم بروی اینها به سراغت می آیند و تو را به متفاوت فکر کردن متهم می کنند.

 

برای من این وبلاگ جایی شبیه حریم شخصی است. جایی است که برای خودم است. اما مثل اینکه دیگرانی هستند که این طور فکر نمی کنند. فرقی هم نمی کند در کجای این دنیا ساکن باشند. ردشان را از آلمان می توان گرفت جایی که سایت نیم بندی را یک عده اشان آپلود می کنند و با برچسب زدن هایشان آزار می دهند تا تهران و قم، جایی که زورشان را به رخ می کشند یا به وسیله دیگری فشار می آورند.

 

این یعنی خودم نباشم. این یعنی هر وقت که هیجان زده شدم، هر وقت موضوعی برای نوشتن پیدا کردم، ننویسم. این یعنی آن طور که آنها می خواهند بنویسم. خط مشی های ندیده اشان را رعایت کنم. این یعنی اگر می خواهم از چیزی یا کسی انتقاد کنم نگران باشم که یکی از هزاران کیلومتر دورتر این ناراحتی شخصی من را آنچه خود می خواهد ارزیابی می کند و خوشحال و خندان برچسب می زند که “بلاگر حزب اللهی چنین نوشت” و کس دیگری هم در نزدیکی ام، شاید میز بغلی ام هم این نوشته را مثل آن دیگری مخالف اصول خود وضع کرده اش ارزیابی کند و صفحه ای از پرونده قطوری را باز کند و یک خانه دیگر را برای من در ستون بدها سیاه کند.

 

اینها نگرانی های من است. نکته هایی هست که نمی گذارند خودم باشم. اما مگر در این دنیای بزرگ مهم است که من خودم باشم یا نباشم؟ برای دیگران نه ولی برای خودم مهم است. شاید برای اینکه خودم باشم باید از دیگران استعفا بدهم. باید از قید و بندهایی که این دیگران برای من می تنند خلاص شوم.

 

دوستی دارم که چند سال قبل وقتی از او برای شرکت در گروه دوستانه داوطلبانه امان دعوت کردیم، بعد از یک جلسه شرکت کردن، نامه ای نوشت. آنجا نوشته بود که من از همه شما استعفا می کنم، من از خودم استعفا می کنم.

 

شاید لازم باشد از خودم هم استعفا بدهم. به هر حال از حالا به بعد دیگر اینجا یک وبلاگ شخصی نیست. یک سایت رسمی است که در آن حرف های شعاری خواهید خواند. البته این حرف ها، باز هم حرف های من است. اما حرف هایی را که واقعا حرف های خودم باشد، نیست. ملاحظه کاری در آن است. ترس از خواننده ها را در نظر خواهم گرفت.

 

حرف های خودم را جای دیگری می زنم. جای دیگری که دست خیلی از خوانندگان اینجا به آن نمی رسد. امیدوارم که نرسد.

۲۲ دی ۱۳۹۰

دلم برای سیاستمدار و تحلیلگران اطلاعاتی طرف مقابل می سوزد. از یک طرف می گوییم که تنگه هرمز را می‌بندیم. رزمایش نظامی برگزار می کنیم، به ناو آمریکایی اخطار می دهیم حالا که رفتی، دیگر برنگرد و در را پشت سر محکم به هم می کوبیم. حتی تنگه را در حین مانور کمی هم می بندیم! جهان حرف‌های ما را می شنود و کارهای ما را می بیند. تحلیل ها و گمانه زنی ها ساعت به ساعت از جدی بودن عظم ما خبر می دهند. آنهایی که از بستن این تنگه دچار مشکلات اساسی می شوند، تصمیم به مقابله می گیرند. (البته قطعا کاری از پیش نمی برند چون ما سی سال است که برای این کار برنامه ریزی کرده ایم).

 

خلاصه همه چیز آماده مقابله جدی می شود! برای ما که آماده ایم مساله ای نیست ولی ژنرال آمریکایی شب از ترس مقابله با قایق های تندرو و اژدرهای غیر قابل ردگیری و موشک های نقطه زن (بخش آشکار تجهیزات دفاعی ما) و اسلحه مهم دیگری که ما هنوز نشانش نداده ایم ولی همه می دانند که در پستو به تعداد کافی برای روز مبادا موجود می باشد، خوابش نمی برد و امریکایی ها در وضعیت نارنجی یا صورتی یا قرمز گل گلی قرار می گیرند اما از این طرف ناگهان بداء حاصل می شود! وزیر دفاع مصاحبه می کند و می گوید از اول هم قصد بستن تنگه را نداشته ایم! (نقل به مضمون)

 

این ها همه من را یاد آن بازی ای می اندازد که عشاق برای مطلع شدن از عشق و علاقه طرف دیگر، انجام می دهند. یک شاخه گل با گلبرگهای قابل جدا شدن بر می دارند، بعد می گویند: دوستم دارد! و یکی از گلبرگها را می کنند، در ادامه می گویند: دوستم ندارد! و گلبرگ دیگری را می کنند تا زمانی که گلبرگها به آخر برسند و معلوم شود بالاخره دوستش دارد یا دوستش ندارد!


تنگه هرمز را می بندیم، نمی بندیم! می بندیم! نمی بندیم! می بندیـ……

 

این یعنی، ما قابل پیش بینی نیستیم و در طرح های شما که دست چدنی‌تان را پشت دستکش مخملی پنهان کرده اید، نمی گنجیم. هر وقت صلاح بدانیم می بندیم و تنها کاری که شما می توانید بکنید این است که هر روز صبح به وقت محلی، آخرین خبر را چک کنید. شاید که آن روز تنگه را بسته باشیم اگر مصلحتمان اقتضاء کند!

 

۱ دی ۱۳۹۰

در پنجمین روز اجرای قانون جدید راهنمایی رانندگی به سر می‌بریم. باور بفرمایید موثر بوده است. حقیر در ۳۸۰ کیلومتری که دو روز قبل یعنی شنبه از قم به تهران و بالعکس رانندگی کردم، هر آن از ترس حضور یکی از برداران غیور نیروی انتظامی مجهز به قبض جریمه، در میان دو خط رانندگی کردم، از سرعت مجاز اندکی تجاوز نکردم و برای رفتن از یک لاین به لاین دیگر، راهنما زدم. حتی وقتی خواستم موبایل هم جواب بدهم، به کنار جاده آمدم و با خیال راحت تلفن را جواب دادم. کاری که چند بار تکرار شد. یعنی ترس از جریمه‌های حداقل پنجاه هزار تومانی، آن چنان شدید بود که بعد از رسیدن به قم، نفس راحتی کشیدم.  البته رانندگان همیشگی و مختلفان جاده‌ها، همچنان وجود داشتند و سبقت بی جا می گرفتند و راهنما نمی زدند و با گوشی های تلفنشان مشغول بودند که دیگر پولشان و جانشان گردن خودشان بود.

 

اگر فکر کرده اید، این پست را می نویسم که از تصویب این قانون دفاع کنم، درست فکر کرده اید. قانون خوبی است. بالاخره باید جریمه هایی آن چنان سنگین وجود داشته باشد که کسی هوس خلاف نکند. اما  مساله اصلی این جاست که هر چه بگندد، نمکش می زنند، وای به وقتی که بگندد نمک!

 

در واقع سوال اصلی من این است که وقتی پرسنل نیروی انتظامی مرتکب تخلف راهنمایی و رانندگی می شوند، چه کسی باید آنها را بازداشت کند؟

 

اگر جواب من را بخواهید، باید بگویم که در تئوری این وظیفه به عهده دفتر نظارت همگانی ناجا گذاشته شده است اما در عمل در دوران ریاست سردار احمدی مقدم بر ناجا، بنا بر مشاهدات شخصی من، حجم تخلفات راهنمایی و رانندگی پلیس بیشتر شده است. این را به عنوان یک شهروند عادی نمی گویم، بلکه به عنوان یک خبرنگار پی گیر که چندین بار حتی تخلفات ترافیکی نیروی انتظامی را ثبت و به مراکز نظارتی نیز گزارش داده است اما در عمل با برخوردی روبرو نشده است؛ می گویم.

 

در همین مسیر برگشت از تهران، خودروی بنز راهنمایی رانندگی، تنها با یک چراغ جلو در اتوبان تهران ـ قم تردد می کرد. خودرویی که پلاک آن موجود است و همان لحظه بنده به کنار جاده زدم و برای عزیزان ۱۹۷ تهران، آن را به یادگاری با صدا و تلفن واسم خودم ثبت کردم. تخلفی که بنا بر نرخ قدیم، ۱۵۰۰۰ تومان و بنا بر نرخ جدید ۴۵۰۰۰ تومان جریمه برای آن در مراکز استان در نظر گرفته شده است. البته در نظر داشتم که با زدن راهنما، این نکته را به این عزیزان پلیس تذکر بدهم اما از آنجایی که یکی دوبار این کار را کرده ام و کارم به بازداشت و کلانتری به خاطر تذکر لسانی برای رعایت مقررات کشیده شده است، ترجیح دادم در آن وقت شب یعنی ساعت ۱۱ شب چنین کاری را نکنم.

 

اما با یک نمونه قضاوت کردن، کار درستی نیست. اینجا در سایت قم نیوز، یک مورد از این تخلفات را به صورت تصویری نیز ارائه کرده ام. تخلفات دیگری مثل دور زدن در جایی که دور زدن ممنوع است، که بیشتر توسط سربازان راننده و گاهی هنگامی که افسر مافوق در خودرو حضور دارد، صورت می پذیرد، آن چنان زیاد است که دیگر از عدد قابل شمارش گذشته است.

 

 

 

 

ریشه این تخلفات و عدم رسیدگی موثر در دل ناجا را باید در چند نکته جستجو کرد:

 

1ـ نخست اینکه نهاد ناظر و نهاد مجری، نباید در دل هم باشند. در واقع بازرسی ناجا باید از داخل ناجا بیرون باشد و زیر نظر بخشی دیگر از قوای مسلح جمهوری اسلامی و دادستانی به طور مشترک فعالیت کند. چرا که بالاخره فرد، ریشه خود را که نمی زند و به خاطر درک شرایط سخت کار پرسنل نیروی انتظامی، احتمال اغماض و سستی در برخورد وجود دارد.

 

2ـ نیروی انتظامی همیشه به فرمان دادن و تذکر رعایت مقررات به دیگران عادت کرده است. اما حالا که تقریبا بزرگترین ناوگان خودرویی عمومی کشور به غیر از نیروهای مسلح مانند ارتش و سپاه در اختیار این نیرو است، قطعا باید نیروی ویژه ای در داخل این نیرو برای رسیدگی به تخلفات راهنمایی و رانندگی نیروی انظامی ایجاد شود. نیرویی به مانند دژبان در نیروهای مسلح.

 

3ـ برخوردهای بخش انتظامی و بخش راهنمایی رانندگی نیروی انتظامی با یکدیگر، به شدت دوستانه است و تخلفات راهنمایی رانندگی یکدیگر را ثبت نمی کنند. به صرف اینکه خودرویی انتظامی باشد، می تواند از تمامی خطوط ویژه عبور کند در حالی که خودروهای عادی نیروی انتظامی و خودروهایی که ماموریت ندارند، یعنی استفاده از خطوط ویژه را به صورت فوری نیاز ندارند، نباید ازین خطوط عبور کنند. بارها در تهران و قم شاهد بوده ام که توقف خودروهای راهنمایی رانندگی یا انتظامی در طول خط ویژه ترافیک ایجاد کرده است!

 

4ـ  بازرسی در ناجا اگر در زمان قالیباف جدی بود، در زمان حاضر، جنبه نمایشی پیدا کرده است. شاید این یک علت اصلی رشد تخلفات راهنمایی رانندگی در این نیرو باشد.

 

با در نظر گرفتن عوامل بالا، به نظرم نظارت شهروندان در یک سازمان مردم نهاد مستقل بر نیروی انتظامی، می تواند راهگشایی بسیاری از تخلفات باشد. من پیشنهاد می دهم که با کمک ناجا، ما مردم خودمان بر نیروی انتظامی نظارت کنیم. کاری که منطبق با اصول و راه کارهایی گسترش حقوق بشر نیز هست و من به تبع درسی که خوانده ام، برای انجام داوطلبانه آن آماده ام.

 

پی نوشت: اینجا وبلاگ من است. من به هیچ کجا وابسته نیستم. هر کسی غیر ازین بگوید، دروغ گفته است. 

۳۰ آذر ۱۳۹۰

دو روزی که گذشت، فاصله میان معلق بودن و قطعی شدن کنار رفتن من از سردبیری آینده روشن، برای من آزمون جالبی بود.  بارها دیده بودم که آدم ها صبح بر سر کاری هستند و ظهر بر سر آن کار نیستند اما این چنین تغییر سریعی برای من پیش نیامده بود. همیشه با خودم می گفتم عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم. تکرار مداوم این آیه کمک کرد که با سرعت تغییرات هماهنگ شوم و اصطلاحا منگ نشوم. 

 

اما واکنش های برخی به اعلام این تغییر شغلی خیلی جالبتر از این آزمون شخصی بود. 

 

قبل از اینکه این تغییر یعنی تحویل دادن سمت سردبیری اتفاق بیفتد نظری برای سایت بی اخلاق دیگربان گذاشتم و از آنها خواستم تنها عنوان “سردبیر آینده روشن” را در گزارش مطلب وبلاگ شخصی من حذف کنند. کامنتی که منتشر شد و مایه تمسخر من توسط دیگر کامنت گذاران شد اما در عمل به آن اعتنایی نشد. 

 

بعد از انتشار پست “دیگر سردبیر آینده روشن نیستم” یکی از سایت های به اصطلاح سبز، در خبری، برکناری سردبیر سایت اصولگرا به خاطر انتقاد از وزارت اطلاعات را تیتر کرد. واقعا در جواب این توهم ناب چه می توان گفت؟ شاید دست اندرکاران ندای سبز آزادی خود مستقیما با وزارت اطلاعات تماس گرفته اند و از ایشان دلیل استعفای من را پرسیده اند!

 

به هر صورت تجربه نوشتن از سیستم امنیتی جمهوری اسلامی، که البته بار اول هم نبود، تجربه جالبی بود. این تجربه نشان داد که نه این سیستم اصطلاحا لولوخورخوره است، که نشود از آن نوشت و نه غیر قابل نقد. هر چند بعضی ها می گویند که تو پشتت گرم است اما وقتی از مطلبی نتوان ایراد حقوقی گرفت، رصدگر بی اخلاق خارجی، هر برداشتی بکند، اصل مطلب که مشخص است! و بالاخره هر کسی هم چنین مطلبی را بنویسد، پشتش به قانون گرم خواهد بود.

 

وبلاگ نویسی در ایران شاید به علت راحت طلبی و تمایل به نتیجه گرفتن زودهنگام توسط عده ای از وبلاگ نویسان سیاسی به قهقرا رفته است. کسانی که در پست های وبلاگشان کاملا آشکارا قانون را زیر پا می گذارند و بعد با پر رویی سرشان را بالا می گیرند و می گویند در ایران وبلاگ نویسان را بازداشت می کنند! اینها با حرکت تند و تیز و غیر قانونی اشان، راه را بر هر نقدی می بندند.

 

نکته آخر هم اینکه اگر تا دو روز قبل دست های من برای نوشتن از بعضی چیزها به عنوان سردبیر یک رسانه مذهبی بسته بود، حالا دیگر دست هایم باز است و عهد هیچ کسی در گردنم نیست. حالا با دست های باز می نویسم.

 

پی نوشت: خواهند گفت این پست را به زور یا از ترس نوشته ام :) باعث تفریح من می شوند فقط.