۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

یکی از رسوم شب تولد، فوت کردن شمع است. شمعی که به تعداد سال های تولد یک انسان است و فرد متولد شده، آن را فوت می کند و دیگران برایش آرزوی طول عمر می کنند. من امشب که شب تولدم است، دو شمع را فوت می کنم. یکی شمع تولد حقیقی ام است و دیگری شمع تولد وبلاگم را. با یک فرق کوچک، شمع تولدم را به امید سالی بهتر فوت می کنم ولی شمع وبلاگ خیزران را برای همیشه خاموش می کنم.

 

دوران نوشتن من در اینجا، دوران خوبی بود. خاطره های خوب و دوستان خوب و هیجان انگیز و صد البته پست های سانسور شده و بعد از انتشار، حذف شده زیادی داشتم. شعله این وبلاگ را در حالی خاموش می کنم که تا به حال سه دامنه آن توسط کمیته فیلترینگ یا کارگروه مصادیق مجرمانه خاموش شده است و درخواست های متعدد بررسی، آن هم پس از حذف موارد مشخص شده به عنوان موارد مجرمانه، هر بار به طرح موارد جدیدی ختم شده است.

 

لاجرم برای اینکه هم خیال خودم را راحت کنم و هم خیال کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه را که فعلا اختیار اینکه چه بنویسیم و چه ننویسم به اراده قانون گذار در گرو نظر و سلیقه آنهاست، این وبلاگ را تعطیل می کنم. تعطیلی نه به این معنا که یک مدت ننویسم و بعد برگردم دوباره بنویسم. نه دیگر عمر وبلاگی به نام خیزران تمام شده است. یعنی من آن را تمام شده می دانم. 

 

در این مدت چند چیز برای من خوشایند بود. یکی اینکه برخی از پست های وبلاگم پس از انتشار منشاء بحث می شد و در سایت ها و شبکه های اجتماعی نقل می شد. برخی از سایت های خبری داخلی و خارجی نیز آن را منعکس می کردند که از داخلی ها جام نیوز، گرداب، خبر آنلاین  و پارسینه و یکی دو باره خامنه ای دات آر و جهان نیوز را به خاطر می آورم و از خارجی ها گاردین و چند صد سایت خارجی در مورد یک پست خاص و دیگربان در مورد چند سری پست به شکل مغرضانه را به یاد می آورم. برای یک وبلاگ نویس هیچ چیزی بیشتر از نقل و بحث بر سر مطالبش، شاید خوشایند نباشد.

 

سال گذشته هم این وبلاگ در جایزه دویچه وله، نامزد شده بود که البته رای ای نیاورد و حقش هم نبود ولی برای من ارزشمند بود. دسته بندی پست های روزانه که بیشتر به پست هایی برای نازنین سادات، دخترم اختصاص داشت را نیز دوست دارم و هر از گاهی پست هایش را برای خودم می خوانم و لذت می برم. خلاصه اوقات خوب و شیرینی با خواننده ها داشتم که گذشت.

 

اما به روال اینکه من نمی توانم از وبلاگ نویسی دست بکشم، مدتی در اینجا خواهم نوشت http://kheyzaran.blog.ir تا اینکه وبلاگ دیگری کاملا بدون ارتباط با این یکی و با سبک دیگری شروع کنم و البته در آن یکی دیگر مرتکب این خبط نمی شوم که در ساماندهی وبلاگم را ثبت کنم و اسم و نشانی خودم را بزنم. همان بهتر که جایی باشد که از دسترس داخلی ها بیرون باشد و اسم دیگری در پای آن نوشته شده باشد، زیرا که در آشفته بازار فضای مجازی ایران، باید فیک بود و غیر حقیقی نوشت حتی اگر دیگران بدانند که تو می نویسی.

 

خلاصه عمر این وبلاگ شش سال بود. بیش از این نه من تحمل دارم و نه آن ۱۳ عضو کارگروه تعیین مصادیق. یعی زبان مان متفاوت است و هر چه من می نویسم، آنها پشت سیستم آنلاینشان به آن ایراد می گیرند و مستحق فیلتر می دانند که قانونی است دیگر. همان بهتر که شعله این وبلاگ خاموش شده باشد. 

 

 همین.

 

۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

اینجا بوشهر است. دو روز قبل یعنی چهارشنبه در فرودگاه این شهر ساحلی که بیشتر به خاطر نیروگاه اتمی اش مشهور است، فرود آمدیم. قصد ما این بود که به مناطق زلزله زده برویم و ببینیم که چه خبر است. حالا دو روز گذشته است و دیگر می توانم با قاطعیت بگویم، زلزله بوشهر از یاد همه رفته است.

 

من و بچه های زلزله زده بوشهر

 

در مقایسه با زلزله ورزقان که آنجا هم رفتیم، اینجا جز مردم محلی و ادارات و سازمان هایی که به جد درگیر بازسازی کرده اند، کسی نیست. خبری از فوج فوج کامنت ها و پست های وبلاگی و داد و بیداد شبکه های ماهواره ای نیست که بگویند مردم زلزله زده از یاد دولت رفته اند، بلکه مردم زلزله زده در یاد دولت مانده اند ولی این صاحبان رسانه ها و ماهواره ها و وبلاگ نویسان در خانه نشسته هستند که مردم را فراموش کرده اند.

 

یکی از اهالی شُنبه از زلزله و خرابی خانه اشان می گوید.

 

شهر شُنبه را لایه ای از خاک پوشانده بود و همین طور هم خاک بود که در هوا بود. خاکی که از رفت و آمد و ماشین های سنگین و لودرها و بولدوزرها به هوا بلند می شد در چشم هایمان می رفت و لای موهای مردم محلی می نشست. سه هفته از زلزله گذشته بود و اگر چه اشک ها بند آمده بود اما غم به عمق چهره ها رفته بود. تنها جایی که هنوز هم صدای گریه شنیده می شد، قبرستان شهر بود. جای که در دو ردیف، مرده های زلزله را خاک کرده بودند، طوری که می توانستی در یک رفت و برگشت برای هر قبری، فاتحه بخوانی و تسلیتی بگویی.

 

امامزاده شاهزاده ابراهیم در روستای اسلام آباد بخش شُنبه

 

از شُنبه که رد شدیم، به روستای اسلام آباد رسیدیم. اینجا خرابی اگر چه زیاد بود ولی کشته ای نبود و خنده بر چهره ها نشسته بود. منتظر بودند تا زمین فوتبالی که برایشان ساخته بودند، با نور پروژکتورهای جدید نصب شده، روشن شود و پایی به توپ بزنند و غم بی خانه شدن را از یاد ببرند. 

 

شاهزاده ابراهیم را بعد از زلزله ما اول از همه زیارت کردیم

 

انتهای ده، شاهزاده ابراهیم، فرزند امام محمد باقر(ع) بود که از زلزله آسیب ندیده بود و ما اولین زائران آن بعد از سه هفته بودیم. 

 

قبرستان شُنبه

 

باز هم جلوتر رفتیم و در روستای درویشی، به چای و قلیان مهمانمان کردند. مردم سخاوتمند که شکرگذار بودند و از کسی انتظاری نداشتند. گوشه و کنار مناطق زلزله زده، مهندسان قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه را می دیدی که عینک دودی به چشم زده اند و در حال نقش کشیدن برای خراب کردن آخرین بازمانده های خانه های قدیمی هستند. این ور و آن ور هم کپه های آجر و میلگرد بود و بچه های وزارت مسکن که نقشه های خانه ها را به مردم داده بودند و در حال تخلیه مصالح بودند تا بازسازی را شروع کنند.

 

ایستاده بر فراز تل خرابه ها

 

آدم ها مرده بوند اما نخل ها سر پا ایستاده بوند.

۲۶ فروردین ۱۳۹۲

اکثر مردم تا تعطیلی‌ای پیدا می‌کنند، به سرعت به جاده می زنند و خستگی کار یا تفریح! روزانه اشان را به در می کنند. اما یک عده مثل برخی از ما وبلاگ نویس‌های فعال در فضای مجازی هم هستند که تا جایی اتفاقی می افتد، پاشنه‌هایشان را ور می‌کشند و می گویند برویم ببین چه خبر است و آیا کمکی از ما بر می آید یا نه.

 

سال گذشته، این زلزله آذربایجان بود که ما را به آنجا کشاند. ۱۲ نفر از ۸ استان ایران بلند شدیم و پولهایمان را روی هم گذاشتیم و رفتیم ورزقان و چند روزی ماندیم. ماحصلش را هم بچه ها در فضای مجازی منتشر کردند. این بار بوشهر زلزله آمده است و خوشبختانه خسارت زیادی نزده است. این بار هم می خواهیم برویم بوشهر ببینیم چه خبر است و کار امداد به کجا رسیده است و آیا کمکی از دست ما بر می آید یا نه و همه را در وبلاگ ها و وب سایت هایی که دستمان می رسد، انعکاس بدهیم.

 

بچه ها تقریبا همان بچه های قبلی هستند و داریم پول جمع می کنیم که چیزی هم دستمان رسید بخریم. هزینه های سفرمان زیادتر از دفعه قبل می شود چون بوشهر دور است و باید به یک طریقی خودمان را به آنجا برسانیم. فعلا نزدیک به ۲۷۰ هزار تومان از پولی که دفعه قبل برای سر زدن دوباره به آذربایجان کنار گذاشته بودیم، برای کمک کردن داریم.

 

اگر کسی دلش می خواهد بیاید (البته ظرفیتمان محدود است) یا می خواهد کمکی کند، یک ایمیل به من در نشانی seyedali.p در جیمیل بزند و  بسم الله بگوید.

۲۰ فروردین ۱۳۹۲

در ذهن بسیاری از مردم، واژه سفر با مسافرت زمینی گره خورده است. نه این که سفر هوایی یا با قطار، سفر به حساب نیاید، بلکه سفر زمینی که امکان گشت و گذار در اطراف وجود دارد بیشتر ماهیت سفر را دارد. بسیار خوب بحث نکنیم. برای فقرایی مثل ما که پول مسافرت خارج از کشور و تورهای آنچنانی را ندارند، سفر یعنی سوار خودرو شدن و به دل جاده زدن.

 

این یعنی رانندگی! یعنی ساعت ها در جاده به خط سفیدی که گاهی ممتد است و گاهی منطقع، زل زدن و حرکت کردن، سبقت گرفتن، راهنما زدن یا نزدن، دنده عوض کردن (باز هم برای ما فقراء که ماشینمان دنده اتوماتیک نیست) و گاز دادن و گاز دادن.

 

در این میان رانندگی لذت بخش و ایمن، دو تقسیم بندی اصلی هستند که هر کدام بحث مفصل و تقریبا دور از همی دارند! رانندگی ایمن، خسته کننده و بی هیجان است و در عوض رفت و برگشتی بی خطر را به ارمغان می آورد و رانندگی لذت بخش، پر از هیجان و تازگی است و البته به احتمال قوی، چنین رانندگی ای به افزایش آمار کشتگان و مجروحان حوادث جاده ای کمک شایانی می کند.

 

رانندگی لذت بخش را یک چیز، به زهر مار تبدیل می کند. البته به غیر از تصادف و مرگ و این چیزها و آن هم موجودی به نام پلیس است. پلیسی که هر روز از روز قبل زرنگ تر می شود و ترفندهای جدیدی به کار می بندد تا لذت! رانندگی را از ما بگیرد و کاری کنده زنده به مقصد برسیم. یک روز از ماشین های آخرین مدل استفاده می کند و روز دیگر از دوربین کنترل سرعت ثابت و دفعه بعد گشت های نامحسوس و دوربین های متحرک و حتی ثبت زمان سفر که تند نرویم. پلیس است دیگر، مامور و معذور که ما خودمان را به کشتن ندهیم!

 

با حضور حداکثری پلیس ها در ایام نوروز، واقعا رانندگی به زهر تبدیل شده بود، نه می شد سبقت گرفت نه سرعت بالا رفت و نه حرکات مارپیچ! از آینه تا چشممان به سمند یا ریو یا بنز یا زانتیا می افتاد، سریع نبضمان تند می زد که نکند مقداری رانندگی لذت بخش کرده ایم و گیر اینها افتاده ایم و از دور تا انعکاس نور یا ماشینی کنار جاده می دیدیم، سریع سرعتمان را به زیر سرعت لاک پشت می رساندیم و وجعلنا می خواندیم تا خدا پرده ای میان ما و این پلیس هایی که به زور می خواهند ما را زنده نگه دارند، قرار دهد که ما را نبینند، غافل از اینکه باید قبل از دیدن این ماشین وجعلنا می خواندیم چون دیگر ما را دیده اند و دیر شده است!

 

اما یک لذت کوچک وجود داشت که فکر نکنم تا مدت زیادی، پلیس بتواند ما را از آن محروم کند که همانا لذت اطلاع دادن به ماشین های دیگر درباره کمین پلیس است! در ایام تعطیلات که به سمت ابیانه رفته بودیم، برای برگشتن از جاده قدیم برگشتیم که هم از مناظر کنار جاده لذت ببریم و هم عوارض سنگین این اتوبان نطنز تا قم را که در چند نقطه خفتمان می کنند را ندهیم. آخر عوارض دادن برای ما که نسبمان به روستایی در استان اصفهان می رسد، خیلی سنگین است خصوصا وقتی جاده خلوت رایگان هم باشد.

 

تنها مشکل این جاده قدیم کاشان، دو طرفه بودن و محدودیت سرعت بود که آن هم به علت این خیال باطل که پلیس ها در اتوبان مستقر هستند، ملالی نبود. در حال گاز دادن با سرعتی مناسب و لذت بردن از رانندگی بودیم که دیدم ماشینی از روبرو می آید و در روز روشن چراغ می زند. نزدیک تر شد دیدم دستش را با علامتی آشنا از شیشه بیرون آورده است! علامت مخصوص رانندگان کمک کار دیگران، یعنی علامت حضور پلیس در کیلومتر بعدی!

 

سرعت ماشین را پایین آوردم. چند ماشین بعدی هم چنین کاری را تکرار کردند و بالاخره نزدیک ۳ کیلومتر بعد، از کنار پلیس راهنمایی گذشتیم که دوربین به دست، رد ماشین ها را می گرفت اما مشتری ای نداشت و از این غافل بود که از چند کیلومتر قبل، هشدار حضور ایشان به ما داده شده است! 

 

این قدر سرعت ما هنگام عبور از جلوی پلیس کم بود که من بوقی زدم و دستی هم به علامت خسته نباشید تکان دادم که البته بیشتر نشان پیروزی در مقابل کمین نیمه نامحسوس پلیس داشت. اما به همین قناعت نکردیم! از مقابل پلیس که گذشتیم، بنا را بر کمک متقابل به دیگران گذاشتیم. زیرا دیگران به ما کمک کردند پس ما هم باید به ایشان کمک کنیم!

 

تا سه کیلومتر بعد برای هر ماشینی که از روبرو آمد، چراغ زدیم و علامت پلیس را نشان دادیم. سیل تشکر ملت بود که در قالب چراغ متقابل، بوق و دست تکان دادن به سمت ما سرازیر شد. از همه با مرام تر رانندگان کامیون بودند که خیلی بهتر جواب می دادند، گویا پلیس بیشتر ایشان را کنترل می کرد!

 

بالاخره بعد از سه کیلومتر، دیگر رضایت دادیم و چراغ نزدیم در حالی که مطمئن بودیم ماشین های پشت سری این زحمت را خواهند کشید. آخر ما مردم علاقمند کمک کردن به یکدیگر هستیم.

 

در دلمان احساس فتح و پیروزی داشتیم همان احساسی که الان هم داریم زیرا با چند بار چراغ زدن کم هزینه و حرکت دست، علاوه بر تقویت حس همبستگی ملی و ایرانی، شاید میلیاردها تومن تلاش پلیس برای زنده نگه داشتن خودمان را باطل کرده بودیم! در ثانی باعث شده بودیم که پلیس کسی را جریمه نکند و به اقتصاد خانوار نیز کمک شایانی کرده بودیم. از همه این ها مهمتر، یک رانندگی لذت بخش و ایمن بود که برای خودمان و دیگران به ارمغان آورده بودیم آن هم با رعایت سرعت مطمئنه!

۱۳ فروردین ۱۳۹۲

دروغ سیزده یا دروغ اول آوریل، که نمی دانم ریشه در کجا دارد، چند سالی است که مورد توجه بیشتری قرار گرفته است. فکر می کنم شروع این توجه هم به دروغ سیزده غیر اخلاقی ای بر می گردد که روزنامه شرق نوشت و در آن، خبر از کج شدن برج میلاد داد. دروغی که گوینده آن، به انجام آن افتخار هم می کند!

 

کسی برای دروغ های بهتر جایزه ای در نظر نگرفته است و تشویقی هم در کار نیست ولی مثل اینکه مسابقه ای برای دروغ گفتن بین برخی در گرفته است. مسابقه ای که من اینجا قصد دارم به عنوان یک داور و از روی درصد محقق شدن دروغ‌های گفته شده، برنده آن را مشخص کنم.

 

1. به زودی به ایران حمله می کنیم! این رتبه اول دروغ ‌هاست و طبیعتا دروغگوی نخست هم، دولتمردان اسراییل هستند. از ابتدای تشکیل جمهوری اسلامی، اسراییلی ها، این حرف را تکرار کرده اند و هر چند وقت یک بار صدایشان را بلندتر کرده اند. البته اخیرا، پاسخ رهبری که وعده با خاک یکسان کردن حیفا و تل آویو را در صورت انجام حماقت حمله به ایران دادند، باعث شده است در تکرار این دروغ همیشگی، احتیاط به خرج دهند.

 

2. ایران به دنبال سلاح هسته ای است! این دروغ دومی است که گویندگان آن طیف وسیعی از کشورهای غربی و عربی و … را شامل می شود. جالب این است که علی رغم تکرار زیاد آن، هنوز هیچ مدرک متقنی برای این دروغ زیاد تکرار شده پیدا نکرده اند. 

 

3. مردم اهواز سنی هستند و می خواهند از ایران جدا شوند! این هم رتبه سوم دروغ ها را در حال حاضر دارد. شبکه های ماهواره ای و سایت های اینترنتی عرب ها پر از درخواست کمک به اصطلاح عرب های سنی الاحواز است و اینها از برادران عرب خود می خواهند که به ایشان کمک کنند. به تازگی یکی از اینها ادعا کرده است که ۹۰ درصد مردم اهواز سنی هستند. رو که نیست!

 

4. نرخ تورم در ایران پایین است! این دروغ را بیشتر دولمتردان دولت دهم تکرار می کنند و در حالی که همه چیز به معنای کلمه چند برابر شده است، از پایین بودن نرخ تورم و مدیریت اقتصادی خود سخن می گویند. 

 

چند عدد دروغ دیگر هم هست که ترجیح می دهم حرفی از آنها نزنم. دروغ هایی مثل خودروی ملی بودن سمند که ایران خودرو می گوید اما همه چیزش از خارج تامین می شود و به خاطر گران شدن ارز! این خودرو ملی هم گران شده است! یا دروغ عرب ها که می گویند جزایر ایرانی مال ماست یا این دروغ مسخره ای که آمریکایی ها درباره صادرات سلاح ایران به سوریه، هر روز می گویند و جز کود حیوانی، چیزی نصیبشان نمی شود.

 

پی نوشت: به دلایلی چند وقتی در این وبلاگ بسته بود و در جای دیگری پست می نوشتم. هنوز هم دامنه های وبلاگ فیلتر هستند اما با پالایش مواردی که مد نظر فیلترچی ها بوده است، امیدوارم به زودی از فیلتر دربیاید. طبیعتا باید دست به عصا تر حرکت کرد که تیغ فیلترینگ دوباره دامن وبلاگم را نگیرد. 

۹ دی ۱۳۹۱

چند وقتی است که انجام برخی کارهای زمین مانده را که قبلا به این و آن حواله می‌دادم، خودم به عهده گرفته‌ام. امشب نوبت نصب بخاری برای اتاق سردی بود که در دفتر کاری که آنجا کار می‌کنم، به من داده‌اند. طبیعی است چون اتاق برای من است، پس نصب بخاری‌اش هم با من است. خوشبختانه بخاری موجود بود ولی کمی قدیمی و همراه با شیشه‌های شکسته. هم شیشه جلویی شکسته بود و هم شیشه های کوچکی که جلوی شعله را می پوشانند. از طرفی لوله به بخاری نیز باید تهیه می شد و همین طور شیلنگ گاز و یک سه راهی که بر سر لوله گاز زده شود. به این شکل، عملیات نصب بخاری، به نظر عملیات سختی می رسید.

 

در قدم اول، فراخناکی و سعی بر حل بحران از راه ساده تر، باعث شد تا به جای نصب بخاری، روی یک راه حل موقت تکیه کنم. یک طرف اتاقی که در اختیار من است، پنجره بزرگی قرار دارد و سرما از آنجا به داخل اتاق می‌آید. تهیه و نصب پلاستیک به اندازه پنجره کار آسانی نبود و به کمک جواد، پسر خاله ام این کار انجام شد اما همچنان پاهایم سردشان بود و جلوی کار کردن را می گرفتند. این بود که مجبور شدم به قول آن مثل معروف هم پیاز را بخورم، هم شلاق را! دست به کار نصب بخاری شدم، شیشه های داخل بخاری را خریدم و یکی یکی نصب کردم، شلنگ و سه راهی سر لوله را هم خریدم. بماند که در خرید شلنگ به خیال خودم دقت به خرج دادم و دقیق به اندازه خریدم ولی بعد فهمیدم که ۵۰ سانت کم خریده ام و مجبور شدم با شلنگ بخاری اتاق بغلی که قبلا متعلق به من بود ولی حالا شخص دیگری آن را در اختیار دارد، عوضش کنم.

 

اما مشکلترین قسمت کار، نصب لوله بخاری بود. لوله ای به ارتفاع سه متر و دریچه ای که مدام پایین می افتاد. کسی هم نبود کمک کند. دسته آخر موفق شدم. البته وسط کار نا امید شده بودم و به تماشای تلویزیون پرداختم ولی با برگشتن اعتماد به نفسم، دوباره درگیر کار شدم. حالا اتاق من بخاری دارد و من سه ساعت تقریبا وقت صرف آن کرده ام که پاهایم سردشان نشود تا من به کارهایم برسم. حاصل کار بد نبود!

 

پی نوشت: جای مطالب روزمره در وبلاگ من خالی بود. حالا که تولدی دوباره در خارج از مرزهای ایران یافته است، گفتم از این قبیل مطالب هم بنویسم که وبلاگ نویسی، به روزمره نویسی نیز اطلاق می شود.